تبلیغات

امروز پنجاه ساله شدم!

Article Image
امروز پنجاه ساله شدم!

ای که پنجاه رفت و در خوابی ∗ مگر این چند روز را دریابی

صبح دیگری را دیدم و خداوند به من فرصت دوباره داد تا دنیا را ببینیم. دنیایی که وقتی روی پله‌ی پنجاهمین آن ایستاده‌ای، کمی دایره‌ی دیدت وسیع‌تر می‌شود. پشت سرم را نگاه می‌کنم و کمی دورتر از سال‌های رفته... کودکی‌هایم... روزهای بی‌آرزوی بزرگ، روزهای پروانه‌ای و سال‌های بی‌خیالی و دویدن‌های بی‌خستگی و نفس نفس زدن‌های بی‌گلایه... با دنیایی به مساحت پاهایی که الآن به شدت خسته‌اند.

دنیایی که قهر، غرور و گلایه نداشت! تمام آرزویش لحظه‌ای برآورده می‌شد و غم‌ها در دفترش بی‌معنا بود!

دنیای خنده‌هایی از سر شوق و دور از تصنع و ریا... و دست‌های کوچکی که کلمات را آرام آرام هجا می‌کرد و می‌نوشت تا برق چشم‌های مادر را ببیند... و پدر برایش ذوق کند... اما خیلی زود کودکی‌هایم با تمام لحظه‌ها و ثانیه‌های قشنگش زیر آوار دیوارهای جنگ، دفن شد و مُرد. جنگ، کودکی‌هایم را بلعید... کتاب‌هایی که با خرجی‌های اندکم می‌خریدم و تنها دارایی یک دخترک ده ساله بود و بازمانده‌اش که مثل یک الماس گران‌بها، مراقبش هستم...

کابوس خاکستری جنگ، گل‌های ذهنم را سوزاند، دنیای عروسکی‌ام را آتش زد و من در نیمروزی گرم و ملتهب در فصل خرماپزان، سقوط شهرم و زادگاهم را تجربه کردم.

شهر روزهای ”کیهان بچه‌ها“ مثل یک تصویر کاغذی از یک شهر رویایی،‌ محو شد!

من ماندم و پیرهن گشاد بزرگسالی که به تنم زار می‌زد، ولی باید می‌پوشیدم!

به زودی خداحافظی کردم، با همه‌ی دارایی کودکی‌ام و حتیٰ نخل‌هایی که تا کمرکش‌اش بیشتر نمی‌توانستم بالا بروم و لیموهایی که بین برگ‌های سبز، زردی‌اش می‌درخشید و آنها را می قاپیدم... مرور می‌کنم نوجوانی‌ام را... واقعه‌ی تلخ اسارت دایی و دستگیری یکی از برادرهایم و انتقالش به «اوین» و آشفتگی مادر و هر هفته تهران رفتن و دلواپسی‌های بی‌پایان... سیزده ساله بودم که می‌بایست نقش مادر را بازی کنم؛ با بچه‌هایی که کوچکترینشان چند سال با من تفاوت سن داشت.

مادرم با خبرهایی که از اعدام زندانیان می‌رسید؛ برمی‌آشفت.

من مجبور بودم هم درس بخوانم و هم کدبانوگری و هم مادرِ خواهر و برادرهای کوچکترم باشم. به زودی چنان کدبانوگری و رموز ریز و درشتش را یاد گرفتم که همه، حیران این اتفاق ‌شدند. حالا من پوست انداخته بودم، با چثه‌ای کوچک، مادر شده بودم با بچه‌هایی که گاهی گریه‌ام می‌انداختند.

تا آزادی پنج ساله‌ی برادرم از زندان، من همچنان نقش مادر را ایفا ‌کردم. در کنار این همه، سخت درس می‌خواندم تا دانشگاه بروم. متن‌های کوتاه می‌نوشتم که مورد توجه قرار گرفت و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان از من برای همکاری دعوت کرد.

حالا دختری هیجده ساله بودم که کوله‌ی اندوخته‌ها و تجربه‌هایش به اندازه‌ی یک زن سی ساله سنگین بود.

فشارها و اضطراب و دردها، از من شخصیت دیگری ساخت. سخت بودم و در عین حال به شدت شکننده!

 شاید میان هسته‌ی سختی که فکر می‌کردم یک نقطه‌ی حساس وجود داشت که اگر هدف قرار می‌گرفت، آزرده‌ام می‌کرد و آن را هرگز به کسی لو ندادم که ضعفم را دست کسی داده باشم.

 نوزده سالگی با معلم قرآن و پسردایی پدرم که دوست صمیمی برادرم هم بود؛ ازدواج کردم و دنیای پرملات حکمرانی‌ام در خانه‌ی پدر، به تسلیم محض و گاه طغیان و سرکشی گره خورد؛ من اما هرگز تسلیم هیچ حرف زوری نشدم، مگر به مصلحت!

بیست و یک ساله بودم که دو فرزند داشتم. قید رفتن به دانشگاه را زدم، ‌ولی هرگز دفتر خاطرات و یادداشت‌های روزانه‌ام را خالی نگذاشتم. حالا که گاهی سراغش می‌روم، زرد و کاهی شده، ولی پر از روزهای رنگ و رنگ فصلی است که زمستان و بهارانِ رفته بر مرا، یادم می‌اندازند... لحظه‌هایی که با بچه‌هایم بزرگ و کنار یک فقیه جوان، معادلات را برهم می‌زدم...

هرگز از آنچه دیگران درباره‌ی سختی زندگی با یک مرد مذهبی را متصورند؛ من تجربه نکردم. کنارش انگار به کوه تکیه داشتم؛ گرچه گاهی کوه هم، سایه‌اش را کوتاه و بلند می‌کرد و سنگی بر دشت‎های کوهپایه می‌انداخت، ولی من کنارش آرام بودم.

آن همه شور و هیجان و بیقراری‌‎‌های با بهانه و بی‌بهانه، به بزرگراه میان سالی رسید و من به بچه‌هایم یاد دادم که از مطالعه غافل نشوند؛ درست یادم هست که مطلبی برای مجله‌ی «زن روز» فرستادم که وقتی چاپ شد، همه فکر کردند من آن را کش رفته‌ام! تداعی خاطره‌ی تلخ کلاس پنجم و امتحان نهایی که از من دوباره امتحان انشا گرفتند و بار دوم جایزه‌ای هم چاشنی‌اش بود. درست یادم هست که جمله‌ای از دکتر تقی ارانی را حفظ کرده بودم و آن را روی برگه‌ی امتحانی نوشتم و کار دستم داد.

آرام آرام طلوع صبح روزهای کودکی و نوجوانی به نیمروز گرم میانسالی رسید که باید پخته می‌شدم.

باید «هیزم حوادث» دیگ احساسم را متعادل کند و من در تصویر زنی میانسال و جاافتاده نمایان می‌شدم؛ اما اعتراف می‌کنم که من هرگز ردپای سال‌ها را احساس نکردم و مرزها برایم بی‌معنی بود.

گاهی چنان روزهای بهاری پر از رگبار و باران و صدای غرش‌ و گاهی مثل ظهر یک تابستان داغ، پر از سکوت خواب قیلوله... زمستان و رکود را هرگز نپذیرفتم و تسلیم آن سپیدی سکرآورِ خاموش نشدم...

حضورم در دانشگاه هم پر از هیاهو بود... پر از پرسش‌هایی که جوابش را می‌دانستم و کلاس و فضای دم کرده‌اش، فراری‌ام می‌داد. انگار همه‌ی آن چه میان کتاب‌های دانشگاه می‌خواندم، دروغ بود و من با این همه دروغ؛ سر سازش نداشتم. به شکل جدی دست به قلم بردم و حالا نه در کنار و گوشه‌ی دفترهای یادداشت که ستون‌نویس هفته‌نامه‌ها و نشریات دانشگاهی هم هستم.

مطالب ادبی و گاه تند اعتراضی گاه‌گاه پایم را به حراست و تفتیش باز کرد و حالا طعم ایستگاه‌های بازرسی را چشیدم که این جاده؛ پر از دست‌انداز است و باید گاه گاه هم ایستاد و جواب پس داد.

می نویسم، ویرایش می‌کنم و حکایت امروز که پنجاه ساله شدم و انگار سن برایم یک عدد است که گاهی چند سال تغییر نمی‌کند... امروز پنجاه ساله شدم و روحیه‌ام انگار زنِ سی ساله‌ایست که برای هویتش دست به قلم است. زنی که برای همه‌ی آن چه دارد، جنگیده است... زنی که سال‌ها تحقیق کرده تا بداند کجا به او راست گفته‌اند! کنار یک فقیه؛ به دنیا نگاه کرد که بعضی ترسناک تصورش می‌کنند،‌ ولی سرشار لحظه‌هایی که پر از بهانه برای خوشبختی است و هنوز هم آرزوهای دست یافتنی و به شدت واقعی... زنی که غیر از اسلام و آن منشور حقیقی و بی‌خش و تحریف نشده‌اش، پشت چراغ قرمزهای دیگر نایستاد؛ چون دروغ بودند... از شعارهای فمنیستی برای اعاده‌ی حقوقش، جز تزویر ندید و افراشتن پرچمی که نشان اهتزاز ندارد و آخرش هم فهمید من و حق من؛ تنها بهانه‌ای برای از خود خالی کردنم بود.

برای دریافتنی‌تر شدنم و من زیرکانه می‌دانم که تمام اصالتم در تبلور دینی است که زنش فقیه، سخنور و مرکز ثقل حدیث‌های پیامبر است - صلى الله علیه وسلم-.

مرجع موثقی که با کیاست از میانه‌ی تهمت و دردها، سر برآورد.

این قلم که هدیه‌ی خداوند است به من، تا بنویسم و در جنجال‌های کر کننده‌ی رسانه‌ای و تبلیغی یک صدای محکم از نمایش هویت زن مسلمان باشم... زنی که می‌نویسد و کسی مانعش نیست، نه با فریاد که با جمله جمله می‌نگارد که :

ای! تمام هم‌جنس‌های من! گول شعارهای فریبنده و تصویرهای رنگ رنگ طرفداران حقوق زن را نخورید که آخرش پرتگاهی است که خود به سقوطش اجازه داده‌اید!

در کنار توسعه و پیشرفت شما هم از مفاهیم دینتان؛ با ادبیاتی دیگر وارد شوید و جا نمانید که متحجر و وامانده و ارتجاعی لقب می‌گیرید.

 اجازه ندهید برایتان تصمیم بگیرند، برایتان نسخه بنویسند؛ هرجا زمزمه‌ایی از حق مشروع شما بود، دریابیدش و نگذارید در هیاهو و جنجال‌ها گم شود!

نگذارید تهی‌تان کنند، خالی‌تر از یک بادکنک که از هوای مسموم و آلوده پرش کرده‌اند.

خداوند تو را با مرد، برابر خلق کرده، سوره‌ای به نام توست و قرآن سند آزادی تو از قید بندگی‌های کهنه و مدرن است و به نام تجدد و مدرنیته سرتان را بر باد بلا ندهند که اسلام با تجدد هیچ منافاتی ندارد و همپای مدرنیته و استفاده از رسانه‌های جمعی و فضاهای مجازی و حقیقی حرفمان را می‌زنیم و خودمان، سخنگوی خودمان هستیم و از زن بودنمان؛ چنان خرسندیم که شادیش را با پارازیت‌های سنگ اندازان مخدوش نمی‌کنیم.

 این منم...

زنی پنجاه ساله در آستانه‌ی فصلی از باور...

سرد و گرم چشیده، از هر عقیده‌ای سهمی برداشته و معترف به حقانیت دین آزادگی و نفی بردگی در هر صورت، حالت و نمودش و مفتخرم به مسلمانی، که مرا کرامت و جایگاه بخشیده و تا همیشه بر آن خواهم ماند؛ اگر خدا بخواهد.

کتایون محمودی( روزنامه نگار - یادداشت ارسالی برای سنت آنلاین )

تبلیغات

بزودی

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار