تبلیغات

داستان روز – پایگاه اطلاع رسانی حوزه علمیه نصرت العلوم نگین کویر

Article Image
داستان روز – پایگاه اطلاع رسانی حوزه علمیه نصرت العلوم نگین کویرعدالت کرده‌ای که راحت خفته‌ای ای عمر!دختری که سبب هدایت پدرش شدزن هوس رانبی ادبی فرزندتحکّم نکن!

http://nosrat-aloloum.com مذهبي خبري Sat, 12 Aug 2017 05:19:14 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=4.5.9 http://nosrat-aloloum.com/?p=3480 http://nosrat-aloloum.com/?p=3480#respond Tue, 25 Oct 2016 06:29:09 +0000 http://nosrat-aloloum.com/?p=3480 عدالت کرده‌ای که راحت خفته‌ای ای عمر!

قیصر سفیری را به سوی حضرت عمر رضی الله عنه فرستاد تا از احوال و کردارش جویا شود.
هنگامی که به مدینه رسید، هیچ قصری نیافت و نه چنان خانه‌ای که دلالت بر خانه‌ی شاهی نماید.
از اهالی مدینه پرسید: پادشاه شما کجاست؟
گفتند: ما پادشاهی نداریم؛ بلکه امیری داریم که به خارج از شهر رفته است. سفیر در طلب عمر رضی الله عنه به راه افتاد؛ او را در حالی یافت که زیر سایه‌ی درختی آرمیده بود و زمین زیراندام او و سرش را بر زره‌اش گذاشته و بدون محافظ خوابیده بود. وقتی که او را بدین حالت دید، دلش نرم شد. مردی که پادشاهان از هیبتش آرام ندارند و خود بدین حالت است! گفت: ”عدالت ورزیده‌ای که چنین به حالت امن خوابیده‌ای ای عمر!“ پادشاه ما ستم می‌کند، پس چاره‌ای ندارد که ترسان و پریشان‌خواب باشد. گواهی می‌دهم که دینت دین حق است و اگر من سفیری نمی‌بودم، اکنون اسلام می‌آوردم؛ اما برمی‌گردم و اسلام خواهم آورد.

]]> http://nosrat-aloloum.com/?feed=rss2&p=3480 0 http://nosrat-aloloum.com/?p=3444 http://nosrat-aloloum.com/?p=3444#respond Sat, 11 Jun 2016 13:26:02 +0000 http://nosrat-aloloum.com/?p=3444 ساره دختری که سبب هدایت پدرش شد

چراغ قرمز شد… خیلی شلوغ بود… فقط چند دقیقه به موعدم با دوستان باقی مانده بود…از دست این چراغ قرمز! کاش جلوتر بودم از آن رد کرده بود…هر ثانیه مانند یک ساعت می‌گذشت… یک نگاه به ساعتم می‌کردم، یک نگاه به چراغ راهنما…سبز شد… بوق زدم… همه را اذیت کردم… ماشین‌ها به راه افتادند… از اولی رد شدم… نزدیک بود به دومی بخورم… رانندگی‌ام همه را ترسانده بود… سعی می‌کردم هر چه سریع‌تر برسم… اما نشد…وقت گذشت و قرار ملاقات را از دست دادم… دوستانم نبودند.. رفته بودند… اما کجا؟ نفهمیدم… آهی از ته دل کشیدم… کاش می‌دانستم کجا رفته‌اند…داشتم آرام آرام حرکت می‌کردم… با صدای بوق ماشین پشت سری به خودم آمدم… نگاهی به راننده‌اش انداختم و به او اشاره کردم: «اوهوی! چه‌ات شده؟»… رشته‌ی افکارم پاره شد…تصمیم گرفتم امشب را در خانه‌ام شب‌نشینی کنم… فکر بدی نیست، تنها دخترم بیمار بود و بهتر بود نزدیکش باشم…کنار یک ویدیو کلوپ ایستادم… چند تا فیلم انتخاب کردم و به طرف منزل حرکت کردم… در را باز کردم و همسرم را صدا زدم… «چایی و آجیل بیار»…همسرم وارد اتاق شد… با خودم گفتم چه زن پیچیده‌ای هست! حتما الان به من خواهد گفت: «احمد، از خدا بترس!» اینقدر به این حرف‌هایش عادت کرده بودم که بی‌حس شده بودم… اما زن گوش به فرمانی بود… خوش اخلاق بود و برای خوشبختی من به آب و آتش می‌زد…چایی و آجیل آورده بود… لبخندی زد و گفت: «حتما از شب نشینی با دوستات خسته شدی و می‌خوای تو خونه‌ی خودت باشی!»گفتم: «درسته… بیا بشین»… خوشحال شد و خواست با من بنشیند…بلند شدم و نوار را در دستگاه «ویدیو» گذاشتم… صدای موسیقی تند بلند شد…بیچاره همسرم سرش را زیر انداخت و گفت: «احمد… از خدا بترس»… و در حالی که مایوس و ناراحت بود از اتاق بیرون رفت… او موسیقی گوش نمی‌داد…صدای موسیقی و داد و بیداد و خنده از اتاقم بلند بود و من مشغول نوشیدن چای و خوردن آجیل و چشمانم میخکوب به صفحه‌ی تلویزیون…نوار اول تمام شد… نوار دوم هم تمام شد…ساعت را نگاه کردم… سه بعد از نیمه شب بود…ناگهان… دستگیره‌ی در چرخید… داد زدم: «چی می‌خوای؟» اما پاسخی نداد… در باز شد و دختر بیمارم وارد شد…جا خورده بودم… کمی ساکت ماندم…نزدیک من شد و نگاهی به من کرد و گفت: «بابا از خدا بترس… بابا از خدا بترس» و رفت…صدایش کردم: «ساره… ساره؟» اما پاسخی نداد… دنبالش رفتم… نمی‌توانستم باور کنم… این دختر من بود؟در اتاق را باز کردم… دیدم توی رختخواب در بغل مادرش است… خودش بود…به اتاقم برگشتم… ویدیو را خاموش کردم… صدای دخترم هنوز در اتاق می‌پیچید: «بابا از خدا بترس…»احساس کردم لرزشی وارد بدنم شده… پیشانی‌ام خیس عرق بود… نمی‌دانستم چه دردم است…صدایی جز صدای دخترم نمی‌شنیدم… چیزی جز چهره‌ی دخترم نمی‌دیدم… کلماتش همه‌ی پرده‌های غفلت چند ساله را کنار زده بود… قلبم خیلی تند می‌زد… خودم را روی زمین ولو کردم… سعی کردم بخوابم… اما نمی‌توانستم… وقت خیلی سریع می‌گذشت…تصاویر گذشته به سرعت از برابرم می‌گذشت… با هر تصویری صدای دخترم تکرار می‌شد: «از خدا بترس… از خدا بترس…»صدای اذان بلند شد… بدنم لرزید… لرزشی همه‌ی وجودم را فرا گرفت… موذن می‌گفت: «الصلاة خیر من النوم» نماز بهتر از خواب است… گفتم: راست گفتی… نماز بهتر از خواب است… آه… همه‌ی این سال‌ها را خواب بودم…وضو گرفتم و به سمت مسجد رفتم… در آن راه گام برمی‌داشتم اما انگار راه ناشناخته‌ای بود…انگار نسیم خنک صبح سرزنشم می‌کرد و می‌گفت: کجا بودی؟گویی پرندگان سحرخیز می‌گفتند: خوش آمدی خوابیده‌ای که بالاخره بیدار شد!وارد مسجد شدم… دو رکعت خواندم و مشغول خواندن قرآن شدم… برایم سخت بود… سال‌ها بود قرآن نخوانده بودم…احساس می‌کردم قرآن سرزنشم می‌کند: چرا این همه سال ترکم کردی… من کلام پروردگارت نبودم؟این آیه‌ی سوره‌ی زُمَر را تکرار می‌کردم که:«بگو ای بندگان من که بر خود [با گناه] زیاده‌روی کرده‌اید؛ از رحمت الله ناامید نشوید. همانا الله همه‌ی گناهان را می‌بخشد»عجیب است… همه‌ی گناهان؟ چقدر خداوند در حق ما مهربان است…دوست داشتم به خواندن ادامه دهم… اما نماز را اقامه کردند… یک لحظه سر جایم میخکوب شدم… سپس همراه مردم در صف نماز ایستادم… انگار غریب بودم…نماز به پایان رسید… تا طلوع خورشید در مسجد ماندم…به خانه برگشتم… در اتاق را باز کردم… نگاهی به همسرم و ساره انداختم… خواب بودند… آنان را رها کردم و به محل کارم رفتم…عادت نداشتم زود سر کارم حاضر شوم… همکارانم با دیدنم جا خوردند… همه با شوخی بهم تبریک می‌گفتند!اهمیتی ندادم… نگاهم به در بود… منتظر آمدن ابراهیم بودم… ابراهیم همکارم بود… همیشه نصیحتم می‌کرد… خوش اخلاق و خوش برخورد بود…ابراهیم که آمد از جایم بلند شدم و به پیشوازش رفتم… چیزی را که می‌دید نمی‌توانست باور کند!پرسید: «احمد خودتی؟»گفتم: «بله!» او را به سمت خود کشیدم و گفتم: «می‌خواهم باهات حرف بزنم»…گفت: «مشکلی نیست… همینجا توی دفتر حرف می‌زنیم»گفتم: «نه… بریم توی سِلف»…ابراهیم ساکت بود و به حرف‌های من گوش می‌دید… جریان دیشب را به او گفتم… چشمانش پر از اشک شد… لبخندی زد و گفت: «این نوری است که قلبت را روشن کرده… دوباره با تاریکی گناه، خاموشش نکن»…آن روز، با وجودی که شبش را نخوابیده بودم، روز پرنشاط و شادی بود… لبخند بر لبم بود و کارم را به خوبی انجام می‌دادم…ارباب رجوع پیش من می‌آمدند و از من کمک می‌خواستند… یکی از آن‌ها سبب پر کاری و نشاطم را پرسید؛ گفتم: «این به خاطر نماز صبحی است که در مسجد خواندم!»بیچاره ابراهیم… قبلا بیشتر کارها را خودش انجام می‌داد و من چرت می‌زدم! اما نه شکایت می‌کرد و نه نق می‌زد… واقعاً انسان خوبی بود…بله؛ این شیرینی ایمان است وقتی وارد قلب انسان می‌شود…زمان می‌گذشت و من احساس خستگی نمی‌کردم…تا اینکه ابراهیم گفت: «احمد… بهتره بری خونه… از دیشب تا حالا نخوابیدی… من کارها را انجام می‌دهم»…نگاهی به ساعت انداختم… تنها چند دقیقه به اذان ظهر باقی مانده بود… تصمیم گرفتم بمانم…موذن اذان گفت… زود خودم را به مسجد رساندم و در صف اول نشستم…برای همه‌ی روزهایی که هنگام نماز از محل کارم می‌زدم بیرون، پشیمان بودم…بعد از نماز به خانه رفتم…در مسیر خانه احساس نگرانی می‌کردم… یعنی حال ساره چطور است؟ نمی‌دانم چرا احساس خوبی نداشتم…احساس می‌کردم این بار راه خانه طولانی‌تر از قبل است… ترسم بیشتر شد… سرم را به آسمان بلند کردم و از خدا خواستم دخترم را زودتر شفا دهد…به خانه رسیدم… در را باز کردم… همسرم را صدا زدم، اما کسی پاسخ نداد…به سرعت وارد اتاقمان شدم…همسرم کز کرده بود و گریه می‌کرد…نگاهم کرد… در حالی که گریه می‌کرد گفت: «ساره… فوت کرد…»نفهمیدم چه می‌گوید… به سرعت به طرف ساره دویدم… او را به سینه‌ام چسباندم… خواستم بلندش کنم اما دستش به زمین افتاد… بدنش سرد بود… همینطور دست و پاهایش… نه صدای قلبش می‌آمد و نه صدای نفس‌هایش…نگاهی به چهره‌اش انداختم… انگار ماهی درخشان بود…خواستم بیدارش کنم… تکانش دادم…مادرش فریاد زد: «ساره مرده… مرده…» و زد زیر گریه…چیزی را که می‌دیدم باور نمی‌کردم… انگار خواب بود…اشک‌هایم سرازیر شد… هق هق گریه‌هایم بلند شد…به صورت زیبا و موهای نرمش نگاه می‌کردم… می‌بوسیدمش… می‌گفتم: «بابا… این کارو نکن! بابا…»یادم آمد که این یک مصیبت است… گفتم: «لا حول ولا قوة إلا بالله… إنا لله وإنا إلیه راجعون…»به ابراهیم زنگ زدم… گفتم: «فورا خودت را برسان… دخترم ساره فوت کرده…»زنان با همسرم ساره را غسل می‌دادند… غسلش که تمام شد بدنش را با پارچه‌ای سفید کفن کردند… وارد اتاق شدم تا با او آخرین وداع را بگویم… نزدیک بود به زمین بیفتم اما خودم را کنترل کردم…پیشانی‌اش را بوسیدم…با او عهد بستم که تا هنگام مرگ ثابت قدم باقی بمانم… نگاهی به مادرش انداختم… چشمانش قرمز بود و رنگ به چهره نداشت…به او گفتم: «غم مخور… او به اذن خدا به بهشت رفته… آنجا به هم خواهیم رسید… آماده باش تا او برای ما شفاعت کند» سپس این آیه را خواندم:«و کسانی که ایمان آورده‌اند و فرزندانشان آن‌ها را در ایمان پیروی کرده‌اند، فرزندانشان را به آنان ملحق خواهیم کرد و چیزی از کارهایشان را کم نمی‌کنیم. هر کس در گرو کاری است که انجام داده است»…مادرش گریست… و من هم گریستم…نماز جنازه را بر او خواندیم و او را به مقبره بردیم…جنازه‌ی او را می‌نگریستم و انگار نوری را می‌دیدم که زندگی‌ام را روشن کرده بود…به قبرستان رسیدیم… آن مکان ترسناک… به سوی قبر رفتیم… بر قبر ایستادم… باید دخترم را اینجا بگذارم…ابراهیم دستش را بر شانه‌ام گذاشت و گفت: «صبر کن احمد…»وارد قبر شدم… با خود گفتم: احمد اینجا خانه‌ی توست… شاید امروز… شاید هم فردا… برای این خانه چه آماده کرده‌ای؟ابراهیم صدایم زد: «احمد دختر را بگیر…» او را در آغوش گرفتم… آرزو داشتم او را در سینه‌ی خودم دفن کنم… در آغوشم فشارش دادم… بوسیدمش…سپس او را بر دست راست خواباندم و گفتم: «بسم الله، وعلی ملة رسول الله»… سپس خشت‌ها را صف دادم و همه‌ی منافذ لحد را بستم…از قبر بیرون آمدم… مردم شروع به ریختن خاک کردند… نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم.

]]> http://nosrat-aloloum.com/?feed=rss2&p=3444 0 http://nosrat-aloloum.com/?p=3402 http://nosrat-aloloum.com/?p=3402#respond Sun, 15 Nov 2015 06:40:09 +0000 http://nosrat-aloloum.com/?p=3402 داستان محمد بن سیرین و زن هوس ران

جوانک شاگرد بزاز، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده. او نمی‏دانست این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می‏کند، عاشق دلباخته او است، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا بر پاست.

یک روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی‏ جدا کردند، آنگاه به عذر اینکه قادر به حمل اینها نیستم، به علاوه پول‏ همراه ندارم، گفت: ” پارچه‏ها را بدهید این جوان بیاورد، و در خانه‏ به من تحویل دهد و پول بگیرد “.

مقدمات کار قبلا از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود، جز چند کنیز اهل سر، کسی در خانه نبود. محمد بن سیرین – که عنفوان جوانی را طی می‏کرد و از زیبایی بی بهره نبود – پارچه‏ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد در از پشت بسته شد.

ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت. او منتظر بود که خانم هر چه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت. خانم در حالی که خود را هفت قلم آرایش کرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق‏ گذاشت.

ابن سیرین در یک لحظه کوتاه فهمید که دامی برایش گسترده شده ‏خواهش کرد، فایده نبخشید. گفت چاره‏ای نیست باید کام مرا بر آوری. و همین که دید ابن سیرین در عقیده خود پا فشاری می‏کند، او را تهدید کرد، گفت: ” اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا کامیاب نسازی، الان فریاد می‏کشم و می‏گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است که‏ چه بر سر تو خواهد آمد “.

موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می‏داد که پاکدامنی خود را حفظ کن. از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می‏شد. چاره‏ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فکری مثل برق از خاطرش گذشت. فکر کرد یک راه‏ باقی است، کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من‏ دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ کنم، باید یک‏ لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم. به بهانه قضاء حاجت، از اطاق بیرون‏ رفت، بعد از کمی با سر و صورت و لباس آلوده از دستشویی برگشت. و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم کشید و فورا او را از منزل خارج کرد.محمد خود را به نزدیکی آب روانی رساند و خود را شست، تنش برای همیشه بوی عطری بر خود گرفت از هرجا که عبور می کرد همه متوجه می شدند که محمد ابن سیرین از اینجا گذشته است. آری محمد با این نقشه پای بر نفس خویش نهاد و پوزه شیطان را بخاک مالید و از مهلکه نجات یافت.

محمد همان ابن سیرین معروف است که به تعبیر خواب معروف است. بزرگان و عارفان گویند هرکه بر شهوت خویش غلبه کند خداوند چون حضرت یوسف بر او علم خوابگزاری عطا نماید. و او نیز یکی از همان مردان بزرگ و وارسته است.

راستی ما اگر جای او بودیم چه می کردیم؟!!

]]> http://nosrat-aloloum.com/?feed=rss2&p=3402 0 http://nosrat-aloloum.com/?p=3400 http://nosrat-aloloum.com/?p=3400#respond Sun, 15 Nov 2015 06:38:22 +0000 http://nosrat-aloloum.com/?p=3400 بی ادبی فرزند

به یک بزرگی گفتند بچه ی شما بی ادب است.

گفت: چه کرده است؟

گفتند: سقایی مشک آبی روی دوشش بود و می رفت، بچه ی شما یک سوزن به مشک آب فرو کرد و این آب هایش خالی شد.

آن بزرگ : خیلی ناراحت شد، رفت به همسرش گفت، همسر شروع کرد به منقلب شدن و گفت: باید اینطور باشد، گفت: چرا؟

گفت: من وقتی حامله بودم، از کنار درخت اناری گذشتم، انار مردم بود. دهنم پر آب شد، یک سوزن در انار فرو کردم و از این سوراخ آب انار را خوردم. آن آب انار خلافی که خوردم، باید. . .

من سوزن به انار زدم، باید بچه ام به مشک سوزن بزند

]]> http://nosrat-aloloum.com/?feed=rss2&p=3400 0 http://nosrat-aloloum.com/?p=3311 http://nosrat-aloloum.com/?p=3311#respond Sun, 05 Jul 2015 07:20:30 +0000

تبلیغات

بزودی

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار