تبلیغات

مرگ

Article Image
مرگ

روزها فرا می‌رسند و می‌گذرند، لحظه‌ها به خاموشی می‌گرایند و دیگر برنمی‌گردند، عمر همچون قطره‌ای که در برابر اشعه‌های آفتاب قرار گرفته باشد، رو به نابودی است و ما بی‌خبر از همه چیز.

می‌خواهم بیابم آن ملک الموتی که همه از او گریزانند و او به دنبال همه، می‌خواهم او را بیابم و آن روح فرومایه‌ی خود را مشتاقانه به او هدیه نمایم، اصلاً اگر روحی در قالب بدن بی احساس من باقی‌ مانده باشد!

بعد از مرگم چه خواهد شد؟ آیا طبیعت هم‌چنان با ناز و غرور به‌سر خواهد برد؟ آیا برایم نخواهد گریست و دامان سیاه بر نخواهد افراشت؟ هرکجا که باشم می‌خواهم باز آن اشعه‌ی فروزان خورشید زیبا را بر بدن بی‌احساس خود حسّ نمایم.

مرگ چه عالمی دارد! سرتاسر شور و شوق، دنیایی جدید و بزرگ، مکان فراخ و گسترده که همه در سایه‌ی آن به خوشبختی یا ذلّت و خواری همیشگی خواهند رسید.

از این دنیای کوچک که خودم متعلّق به آن و از کوچک‌ترین‌های آنم، متنفّرم‌؛ می‌خواهم به اصل خویش بازگردم؛ به همان جایی که بودم و دیگر در آن نیستم.

نمی‌دانم چرا همه از مرگ گریزانند و از آن فراری، در حالی که مرگ تولّدی است دوباره، پرده‌‌ای است مابین این دنیا و جاودانگی دنیای دیگر، که باید آن را پاره نمود و با شهامت از آن گذشت و به جاودانگی ابدی پیوست.

مادر

مادر! اشک‌های گریان و سوزان آن چشمان منوّر‌ت را دوست دارم. می‌خواهم اگر لیاقت آن‌ را داشته باشم، اشک‌های گونه‌هایت گردم و بر صورتت جاری شده و در زیر پاهایت بیفتم و در تو محو گردم.

پدر

پدر! آن نگاه‌های غمبارت را که حاکی از غمی بزرگ است و قلب صافت را می‌خراشد، درک می‌کنم و می‌ستایم، می‌خواهم آن قطره‌ی اشکی باشم که امکان بروز به خارج از دیده‌هایت را ندارد و با آن، در رگ‌هایت جاری شوم و متعلّق به تو گردم.

امّا افسوس! افسوس که زندگی کوتاه است؛ فقط لبخندها و نگاه‌های پر از گریه و غریبانه و زندگی پر از شور و شوق و خاطره‌ها به جای خواهد ماند که یاد گذشته‌های نه‌چندان دور را به ارمغان خواهند آورد.

آبان‌ماه ‌١٣٦٩

تبلیغات

بزودی

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار