تبلیغات

خطای استراتژیک نظام جهانی آمریکائی و "داعشیزم"!

Article Image

b_300_300_16777215_10_images_erereer.jpg

اساس نیوز ،دکتر جلال الدین سیدی:فارغ از نظریهء والرشتاینی نظام جهانی، اعمال ارادهء قدرت های بزرگ برای طراحی ، استقرار و مدیریت نظمی مطابق منافع به اصطلاح ملی خودشان در جهان، حقیقتی است که نمی توان انکار کرد.

ثبات چنین نظمی درگرو تفوق یک یا چند قدرت بزرگ بر قدرت های رقیب و یا محصول تعامل آنهاست. پس از جنگ های سی ساله مذهبی (۱۶۱۸–۱۶۴۸) در اروپا که کشتار ها و تخریب های فاجعه باری بر اروپا تحمیل کرد، نهایتا در سال ۱۶۴۸ با معاهده ئی که در قصبهء وستفالی بین دولت های اروپائی منعقد شد برای اولین بار پس از رنسانس که خود نیز مهر پایانی بر دوران سیاه حاکمیت قرون وسطائی کلیسا بر غرب بود، نظام جهانی دیگری پی ریزی شد. دورانی که به تولد نظام جهانی بر مبنای تاسیس حقوق بین الملل شهرت یافت. زیرا در آن رسما حق حاکمیت دولت ها به رسمیت شناخته شده بود.
اما این نظام نسبتا دیرپا ابتدا در سال ۱۹۱۴با بروز جنگ جهانی اول و تاسیس جامعهء ملل و سپس در کمتر از سی وپنج سال بعد با در ۱۹۳۹ با شروع جنگ دوم جهانی فرو پاشید و در سال ۱۹۴۵ با تاسیس سازمان ملل متحد بر محور حفظ منافع قدرت های پیروز در جنگ ، نظم جهانی نیز از نو تاسیس گردید. نظمی که رفته رفته با برجسته تر شدن نقش دو قدرت نوظهور جهانی ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و تولد دو پیمان بین المللی امنیتی ودفاعی ناتو و ورشو دنیا را هم مانند شهر برلین به دوقسمت غرب و شرق تقسیم کرد. از آن پس تا پایان دوران جنگ سرد، نظام جهانی بر مبنای توازن قدرت بین این دو ابر قدرت استوار بود. پس از فروپاشی شوروی و خلاء ناشی از تک قطبی شدن نظام جهانی، آمریکا به بهانهء حادثه تروریستی یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و اعلام دکترین جرج بوش پسر مبنی بر حق جنگ پیشگیرانه علیه دولت های مشکوک، قسمت اعظم دستاوردهای معاهدهء وستفالی که بر حق حاکمیت دولت ها تاکید کرده بود عملا از دست رفت. هجوم واشغال افغانستان وعراق از بارز ترین نمادهای عدم رعایت حق حاکمیت دولت ها با تمسک به دکترین جنگ پیشگیرانه بود.
موضوع اصلی بحث در اینجا مشروعیت یا عدم مشروعیت نظام جهانی منبعث از ارادهء ابر قدرت ها نیست. بلکه نحوهء استفادهء این قدرت ها از نظام خودساختهء متکی به زورشان و تاثیر منفی دخالت های آنها در خاورمیانه است.
از آنجا که هم آمریکا و هم شوروی دو دولت مسیونر بودند، یعنی برای خودشان رسالتی ایدئولوژیک قائل بوده و بعبارت دیگر "ایدئولوژی رسالتی" داشتند، این نقطهء اشتراک نظام های"ایدئوکراتیک" است. این نوع دولت ها صدور ارزش های مد نظر خود به سایر کشور ها را از وظایف ملی خود قلمداد می نمایند. بنابر این در ورای هر گونه شعار دفاع از منافع ملی، تحقق رسالت ملی را بعنوان یک آرمان مقدس یدک می کشیدند.
پس از سقوط شوروی و سر برآوردن روسیهء فدراتیو از خرابه های باقی مانده از آن و ازدست دادن ایدئولوژی لنینیستی، این آمریکا بود که درجشن استقرار نظم نوین جهانی خود پایکوبی می کرد و گردو غبار برخاسته از این پایکوبی تمامی خاورمیانه را پوشانده بود. این بار پس از برچیده شدن بساط ایدئولوژی کمونیستی از شوروی و خالی شدن جای رقیبی خطرناک که بتواند توجیه گر سیاست های نظامی گرایانهء واشنگتن باشد، این جای خالی با تروریست های مسلمان پر شد. داستان تروریسم تکفیری در خاورمیانه با دخالت آمریکا در منطقه آغاز شده و نضج گرفت. بعبارت دیگر گروه های تروریستی مانند طالبان و القاعده و داعش در اصل محصول پروژه های بدقت طراحی شدهء آمریکائی ها بودند.
هرچند شکل گیری بستر مساعد برای سرباز گیری این گروه های تروریستی تکفیری در حد قابل توجهی ناشی از سوء سیاست و سوء مدیریت های دولت های دیکتاتوری و تبعیضات مذهبی اعمال شده توسط آنها بوده است، لیکن شکل گیری سازمانهای مخوف رهبری کنندهء این قشر های تندرو تکفیری در میان تودهء مردم منطقه، حاصل برنامه ریزی ها و سرمایه گذاری های قدرت های غربی و در راس آنها ایالات متحده آمریکاست.
به تعبیری دیگر دولت های دیکتاتور که نارضایتی وسیعی در جامعهء تحت حاکمیت خود ایجاد می کنند و دولت های مداخله جوی امپریالیستی غربی، مانند دو تیغهء یک قیچی که ظاهرا علیه یکدیگر حرکت می کنند. اما هدف مشترکی چون قطع ریشه های صلح وثبات در منطقه را دنبال می نمایند، امروز خاورمیانه را به کانون نا آرامی ها ومنازعات مذهبی و قومی تبدیل کرده اند. آمریکا با استفاده از شرایط جدید نظام جهانی که آن را نظم نوین جهانی می نامید ، و یکه تازی های لجام گسیخته منبعث از نظام تک قطبی، توانست دشمن جدیدی بجای شوروی و تحت عنوان تروریسم تکفیری بوجود بیاورد و به بهانهء مبارزه با آن دشمن خودساخته، ظاهرا به حضور نظامی و سیاسی خود را در منطقهء خاورمیانه مشروعیت و استمرار بخشد. این نقشه با حمایت های وسیع و پنهان لجستیکی از سازمان های تروریستی تکفیری و با واسطه گری رژیم عربستان سعودی جامهء عمل پوشید.
هرچند دخالت آمریکا در افغانستان به دوران اشغال شوروی بر می گردد، لیکن این موضوع از اهمیت نقش آمریکا و عربستان سعودی در شکل گیری تروریسم تکفیری طالبان و القاعده که والدین حقیقی داعش هستند نمی کاهد.
آمریکا به زعم خود توانسته است با بوجود آوردن سازمان داعش از بطن طالبان والقاعده بعنوان یک سنتز، علاوه براینکه در راستای پروژه اسلام هراسی خود چهرهء مخوف تری از اسلام به جامعه غربی ارائه می دهد، مانع از رشد استقبال ازاسلام در غرب هم بشود، مضافا اینکه حضور و نفوذ خود در منطقه را هم با این حرکت گارانتی نموده است.
لیکن از آنجا که تروریسم دوست و دشمن را نمی شناسد، بزودی سوی پنجه ها ودندان هایش را به سمت غرب تغییر خواهد داد. نشانه های این رویکرد را در عملیات پراکندهء تروریستی درغرب که معمولا با همکاری سرویس های جاسوسی غرب برای خدشه دار ساختن هرچه بیشتر وجههء مسلمانان صورت می گیرد اما رفته رفته از کنترل این سرویس ها خارج می شود، می توان دید. هنگامی که داعش از یک سازمان تروریستی با جنگ های آشکار و منظم سیمتریک به یک ایدئولوژی تحت نام "داعشیزم" تبدیل بشود، نسخه های جدید آن که سنتزی از تفکر داعشی با سایر نحله های تکفیری هستند بوجود خواهند آمد. سپس روی به عملیات تروریستی پراکنده، مخفی و آسیمتریک خواهندآورد، آن گاه دیگر عنان اختیار این سازمان تروریستی از کف خود آمریکا وعامل منطقه ئی سیاست های آن یعنی عربستان سعودی نیز بیرون خواهد آمد.
پیروزی شخص ماجراجو ئی مانند ترامپ در آمریکا و جلوسش بر تخت کاخ سفید، نه تنها بر اقتدار آمریکا در منطقه وجهان نخواهد افزود، بلکه بر سرعت سیر نزولی هژمونی امپراطوری آمریکا و فرو پاشی نظام جهانی تک قطبی آن خواهد افزود. زیرا دافعهء شخصیتی خود او و کادری که با خود به کاخ سفید خواهد برد ،تاثیر منفی خود را بر متحدان اروپائی اش خواهد گذاشت. چنانکه در اولین برخورد پس از اعلام نتایج انتخاب ترامپ، سران دولت های فرانسه و آلمان دورنمای چندان امیدوار کننده ئی از روابط فیمابین آنها در آینده ترسیم ننمودند. ترامپ در آخرین اظهار نظر خود در ترسیم شمای صد روز اول حکومت خود، ضمن اینکه با بسیاری از توافقنامه های امنیتی و اقتصادی با کشورهای دیگر من جمله توافقنامه مهم ترانس آتلانتیک بصورتی تجدید نظر طلبانه برخورد کرد، حتی از تعیین تکلیف سفیر انگلیس در آمریکا هم خودداری نکرد.
این ها همه به اضافهء وضعیت شکنندهء ساختار اتحادیهء اروپا بعنوان متحد اصلی کاخ سفید خود بخود معضل تضعیف یکی از اصلی ترین تکیه گاه های سیاست آمریکا در جهان و منطقه خاورمیانه را تشکیل می دهند به همراه خواهد داشت. این مترادف با ضربهء مستقیم بر اتوریته و جبههء متحد غربی خواهد بود. همچنانکه بعد از مشخص شدن نتیجهء رفراندوم انگلستان برای خروج از اتحادیه اروپا و تاثیر روانی آن بر سایر کشورهای شینگن ، امکان مراجعه این کشورها به رفراندوم های مشابه را افزایش داده است، در این مسیر است که دولت ترکیه هم امکان انصراف از مذاکرات شصت سالهء پیوستن به اتحادیه اروپا را مطرح می کند. این موضوع به مفهوم ترسیم آینده ئی مبهم و تردید های جدی برای تداوم حیات اتحادیه اروپا به عنوان یکی از پایه های نظام جهانی آمریکاست.
بایستی توجه داشت که شخص ترامپ نیز بازیگری در دستان کارگردان های اصلی قدرت درآمریکا، یعنی کارتل ها و تراست های تجاری و اقتصادی و نیز ماسون های آونجلیست و یهودی است. سیاست روئسای جمهور آمریکا را بیشتر مشاورین و اتاق های فکر آنها با دادن اطلاعات و طرح های مد نظر خود و قدرت های پشت پرده در نظام سیاسی آمریکا تعیین می کنند. آنچه آنها تعیین می کنند با اختلافاتی نه چندان زیاد در دوره های انتقال قدرت و بیشتر با رویکردی سلیقه ئی در نحوهء اجرای استراتژی های از قبل تعیین شده همراه است.
به عبارت دیگر پروژه های استراتژیک نظام سیاسی آمریکا بسیار سنگین تر، عمیق تر و ریشه دار تر از آن است که با تغییر یک رئیس جمهور تغییری ساختاری و انقلابی بنماید. بنابر این صرف نظر از شکل و فرم اجرای این سیاست ها، محتوا وماهیت استراتژی آمریکائی کما فی السابق پا برجا خواهد ماند. پروژه هائی چون تغییر رژیم های مخالف منافع امپریالیستی امریکا و ترسیم دوباره مرزهای سیاسی کشورها تحت عنوان پروژه خاورمیانه جدید و ایجاد دولت کردستان بزرگ، تلاش برای تغییر رژیم جمهوری اسلامی ایران، ادامهء حمایت مخفیانه از گروههای تروریستی و بویژه داعش ادامه خواهند یافت. هرچند چنین بنظر می رسد که ترامپ سعی می کند چهره ئی مشابه "جرج بوش مقتدر" از خود به نمایش بگذارد و قاطعیت و برندگی سیاست آن دورهء نئوکانها را تکرار نماید، اما این نما بیشتر مصداق اشارهء مارکس در کتاب هجدهم برومر لوئی بناپارت است که با طعنه به نظریهء هگل گفته بود "تاریخ دوبار تکرار می شود، یکبار بصورت تراژدی و بار دوم بصورت کمدی"!
با توجه به موارد پیش گفته، بعنوان نتیجه گیری شاید بتوان ادعا کرد که نظام جهانی آمریکا با سیاست های رویا پردازانهء آمریکائی در جهت استقرار امپراطوری کاخ سفید، با بهره گیری از رهنمودهای لابی های صهیونیستی مبنی بر تقویت تروریسم تکفیری و داعشی، هرچند درکوتاه مدت موفق به ایجاد آشوب و بلوا در خاورمیانه و کشتار مسلمانان بدست خودشان گردیده و در این میان ظاهرا گام هائی به تاسیس یک دولت اسرائیل دوم در مناطق کرد نشین نزدیک تر شده است، اما در دراز مدت باعث درگیری خود در منطقه ئی شده است که مردمش بطور سنتی نظر خوشی نسبت به صهیونیزم، غرب و هژمونی آن ندارند.
تبدیل داعش به داعشیزم نتیجهء اشتباه بزرگ و استراتژیک سیاست های خاورمیانه ئی آمریکاست که با کش دادن جریان مبارزه واقعی با آن باعث ریشه دواندن هرچه بیشتر این تفکر در خاورمیانه شده است. همانطور که سلاح القاعده نهایتا به سمت آمریکائی ها نشانه رفت، دیری نخواهد پائید که مصونیت قراردادی هدف های آمریکائی ، اروپائی و اسرائیلی نیز از جانب جریان داعشیزم به پایان خواهد رسید. توجه باید داشت که وقتی یک سازمان به یک ایدئولوژی تبدیل شود، دیگر پایان تاریخ مصرف وعمر آن سازمان به معنی پایان ایدئولوژی بر جای مانده از آن سازمان نخواهد بود. شاید با روی کار آمدن ترامپ تند رو نظام رو به افول آمریکائی در ظرف چهار سال یا هشت سال آینده فرو نریزد، اما بی تردید هزینه های سنگینی که تندروی های این شخصیت ماجراجو بر گردهء آمریکا تحمیل خواهد نمود، موجب فرو رفتن بیش از پیش آن در باتلاقی خواهد شد که خود در خاورمیانه ساخته است .

اشتراک در تلگرام

تبلیغات

بزودی

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار