تبلیغات

نامه پیامبر به قیصر پادشاه روم

Article Image

نامه پیامبر به قیصر پادشاه روم

بزار از دِحْیه کلبى t روایت نموده که وى گفت: پیامبر خدا ص مرا با نامه‏اى نزد قیصر فرستاد، نزد وى رفته آن نامه را برایش دادم، در آن اثناء یک برادر زاده‏اش که روى سرخ و چشمان کبود، موهاى نرم و فروهشته داشت، با وى بود، چون نامه را خواند، در آن چنین نوشته شده بود: مِنْ مُحَمَّد رَسُوْلِ‏اللَّهِ‏اِلى هِرَقْل صَاحِبِ الرُّوم

«از محمّد فرستاده خدا به هرقل صاحب روم» راوى مى‏گوید: برادرزاده‏اش نفس بلندى از طریق بینى خود کشیده، گفت: این نامه امروز خوانده نمى‏شود. قیصر به او گفت: چرا؟ برادرزاده‏اش جواب داد: وى نامه را به نام خود شروع نموده و در عوض «پادشاه روم» نوشته است: «صاحب روم» قیصر گفت: این نامه را حتماً بخوان. وى چون نامه را خواند و دیگران از نزد قیصر بیرون رفتند، قیصر مرا نزد خود فراخواند و اسقف را طلب نمود تا آنجا حاضر شود – اسقف صاحب کار آنها بود و به آنان مشورت مى‏داد – آنها اسقف را مطّلع ساختند، و قیصر (نیز) او را با خبر ساخته و کتاب را برایش خواند. اسقف به قیصر گفت: این همان کسى است که ما انتظار وى را مى‏کشیدیم، و عیسى(علیه‏السلام) ما را به آمدن او بشارت داده بود. قیصر از اسقف پرسید: پس به من چه امر مى‏کنى؟ اسقف خطاب به قیصر گفت: من وى را تصدیق نم‏وده و از او پیروى مى‏نمایم: ولى قیصر گفت: اگر من این کار را بکنم پادشاهى‏ام از دست مى‏رود. بعد از آن از نزد وى بیرون شدیم، قیصر کسى را دنبال ابوسفیان که در آن روز (هنوز مشرک بود) و در سرزمین قیصر حضور داشت، فرستاده و پرسید: از این کسى که در سرزمین شما ظهور نموده، صحبت کن که وى کیست؟ ابوسفیان گفت: او یک جوان است. قیصر پرسید: حسب و نسب وى در میان شما چطور است؟ گفت: در حسب و نسب هیچ کس ما از وى افضل نیست. قیصر گفت: این نشانه نبوّت است. پرسید: صدق و راستگویى وى چطور است؟ گفت: هرگز دروغ نگفته است. قیصر باز گفت: این نشان نبوّت است. قیصر در ادامه پرسید: کسانى که از شما بیرون شده و به طرف وى مى‏روند دوباره به طرف شما بر مى‏گردند؟ گفت: خیر، قیصر گفت: اى علّامت نبوّت است. و پرسید، آیا وقتى که یکجا با اصحابش به جنگ بیرون مى‏شود، شکست هم مى‏خورد؟ ابوسفیان گفت: قومى با وى جنگیدند، و او آنها را شکست داد، و آنها نیز وى را شکست دادند. قیصر گفت: این نشانه نبوّت است. راوى میگوید: قیصر بار دیگر مرا خواست و گفت: به رفیقت بگو، من مى‏دانم که وى نبى است، ولى با این همه سلطنت و پادشاهیم را ترک نمى‏کنم.

راوى مى‏گوید: آنها هر روز یکشنبه به اطراف اسقف جمع مى‏شدند، او براى شان خارج شده، صحبت مى‏نمود، و وعظ مى‏کرد، امّا این بار چون روز یکشنبه فرا رسید او بیرون نرفت و تا روز یکشنبه آینده در آنجا نشست. من نزد وى مى‏رفتم و او با من صحبت نموده و از من سئوال هایى مى کرد. هنگامى که یکشنبه آینده فرارسید، آنها براى وى انتظار کشیدند تا نزدشان بیرون شود ولى او نزد آنها بیرون نشد، و این را بهانه آورد که مریض مى‏باشد، و این عمل را بارها تکرار نمود.

آنها کسى را نزدش فرستادند، که یا براى ما بیرون مى‏شوى، و یا اینکه بر تو داخل شده و به قتلت مى‏رسانیم، چون ما تو را از ابتدایى که همین عربى آمده است ناآشنا و دگرگون احساس مى‏کنیم. اسقف به من گفت: این نامه را گرفته و براى رفیقت برده برایش از طرف من سلام بگو، و خبر بده که من شهادت مى‏دهم: معبودى جز یک خدا نیست، و محمد رسول خداست، و من به وى ایمان آوردم، و او را تصدیق نمودم، و از وى پیروى نمودم، و اینها این عمل مرا زشت پنداشته‏اند، و تو آنچه را مى‏بینى برایش برسان. بعد از آن اسقف نزد آنها بیرون گردید، و او را به قتل رسانیدند… و حدیث را متذکّر شده. هیثمى (۲۳۷و ۲۳۶/۸) مى‏گوید: در این روایت ابراهیم بن اسماعیل بن یحیى آمده که ضعیف است.

این حدیث را همچنین طبرانى از حدیث دِحیه t به اختصار روایت نموده و در آن یحیى بن عبدالحمید حِمّانى آمده، و وى، چنان که هیثمى (۳۰۶/۵) گفته، ضعیف مى‏باشد. همچنین این را ابونُعیم در الدلائل (ص۱۲۱) به معناى آن به اختصار روایت نموده است. این حدیث را عبدان بن محمّد مروزى نیز از عبداللَّه بن شداد به مانند این و تمامتر از روایت قبلى روایت کرده. وعبدان ازابن اسحاق از بعض اهل علم روایت نموده که هرقل براى دِحیه t گفت: واى بر تو! من به خدا سوگند، مى‏دانم که رفیق تو نبى مرسل است، و او همان کسى است که ما انتظار وى را مى‏کشیدیم و او را در کتاب خود مى‏یابیم، ولیکن من از رومى‏ها بر جان‏خود میترسم، و اگر این هراس نمى‏بود از او پیروى مى‏کردم، ولى تو نزد ضَغَاطِر اسقف برو، و او را از قضیه رفیق‏تان آگاه کن، چون وى در روم از من بزرگتر است، و قول نافذ و پرتأثیرى دارد. دحیه t بعد از آن نزد اسقف آمده و او را از قضیه با خبر ساخت. اسقف گفت: رفیق تو به خدا سوگند نبى مرسل است، و ما او را به صفت و اسمش مى‏شناسیم. بعد از آن اسقف رفت لباس‏هاى خود را بیرون آورد و لباس سفیدى پوشید، آنگاه نزد رومى‏ها بیرون گردید، و براى شان شهادت حق را داد، آنها به جان وى افتاده و شهیدش ساختند. این را یحیى بن سعید اموى در المغازى و طبرى نیز از ابن اسحاق روایت کرده‏اند، این چنین در الاصابه (۲۱۶/۲) آمده است.عبداللَّه بن احمد و ابویعلى از سعید بن ابى راشد روایت نموده‏اند که گفت : من تنوخى – فرستاده هرقل براى پیامبر خدا ص – را در حِمْص دیدم، او همسایه‏ام بود، و به سن بزرگى و حد فنا رسیده بود – با این که قریب فنا شده بود – به او گفتم: آیا مرا از رساله هِرَقل براى پیامبر خدا ص و نامه پیغمبر خدا براى هرقل خبرمیدهى؟ گفت: آرى، به تو خبر مى‏دهم. پیامبر خدا وارد تبوک شد، و دِحْیَه کلبى t را نزد هِرَقل فرستاد، چون نامه پیامبر ص رسید هرقل قِسِّیس‏هاى روم واراکین حرب خود را جمع و دروازه را بر خود و آنها بسته نمود. بعد از آن هرقل گفت: از آمدن این مرد به آنجا آگاهى دارید، وى کسى را نزد من فرستاده، و مرا به قبول نمودن یکى ازین سه چیز دعوت مى‏کند: مرا دعوت مى‏کند تا بر دین وى او را متابعت کنم،و یا این که مال‏مان را به او (به عنوان جزیه) بپردازیم، و سرزمین مان از ما باشد، و یا این که با وى اعلان جنگ بکنیم. قیصر ادامه داده افزود: شما از خلال خواندن کتاب‏هاى‏تان به خوبى درک مى‏کنید، که وى همین زیر قدم‏هاى مرا خواهد گرفت: پس بیایید از دین او پیروى کنیم و یا این که به او با حفظ سرزمین خود جزیه بپردازیم. اشتراک کنندگان در مجلس همه به یکبارگى چون یک مرد صدا کشیدند، حتى کلاه‏هاى شان را از سر بدر نموده گفتند: آیا ما را به این دعوت مى‏کنى که نصرانیت را ترک کنیم، و یا این که غلام یک اعرابى که از حجاز آمده باشیم؟! چون قیصر این حالت را دید، چنین پنداشت که اگر آنها بیرون روند روابط شان با وى تغییر نموده و رفقاى خود را بر ضد وى تحریک مى‏کنند و سلطنتش را خراب مى‏کنند، بدین خاطر گفت: من این را به دلیلى براى شما گفتم تا عزم و استوار بودن تان را بر کار (دین) تان بدانم.

بعد مردى از عرب را که «تُجیب» نام داشت، و از مسیحیان عرب بود خواست و به او گفت: کسى را که حافظه‏اش خوب باشد و زبان عربى را نیز بداند نزدم بیاور، که او را با جواب نامه‏اش نزد این مرد روانه کنم. وى نزد من آمد، و هرقل با دادن نامه‏اى که در استخوان‏هاى سینه نوشته شده بود به من گفت: این نامه مرا براى این مرد ببر، و آنچه را از سخنانش شنیدى، از آن جمله سه چیز آن را حفظ کن. متوجه باش و ببین که آیا در ارتباط با نامه‏اى که به من نوشته بود چیزى مى‏گوید؟ و متوجه باش که چون نامه مرا خواند آیا شب را یاد مى‏کند؟ به پشتش نگاه کن، آیا در آن چیزى هست که تو را به شک بیندازد؟ (تنوخى مى‏گوید): من با نامه وى به راه افتادم، تا این که به تبوک رسیدم، دیدم که وى در میان اصحابش بر آبى نشسته است، پرسیدم : رفیقتان کدام است؟ گفته شد: او این مرد است. به طرفش رفته همچنان پیش رفتم تا این که در پیش رویش نشستم. بعد از آن نامه را به او دادم، و او آن را در دامان خود نهاد و سپس فرمود: «تو از کدام قوم هستى؟» گفتم: یک تن از تنوخى‏ها، پرسید: «آیا تو را به دین پدرتان ابراهیم تمایلى هست؟» عرض کردم: من فرستاده و قاصد قومى هستم، و بر دین آن قوم ایمان دارم، و تا به طرف آنها برنگردم از آن دینم برنمى گردم. پیامبر ص فرمود :

(اِنَّکَ لَا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَکِنّ‏اللَّهَ یَهْدِى مَنْ یَشَاء، وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدیْن). (القصص: ۵۶)

ترجمه: «تو کسى را که دوست مى‏دارى نمى‏توانى به راه بیاورى، ولى خداوند کسى را که بخواهد هدایت مى‏کند، و او بر کسانى که هدایت اختیار مى‏کنند داناتر است».

«اى برادر تنوخى، من براى نجاشى هم نامه نوشتم[۱] ولى او نامه مرا پاره نمود، و خداوند او را و پادشاهیش را پاره خواهد کرد. و براى رفیق شما نیز نامه نوشتم، امّا او آن را نگه داشت، ومردم از وى تا آن که در زندگى خیر مقدر است، احساس رعب و خوف مى‏نمایند». تنوخى مى‏گوید: گفتم: این یکى از همان سه چیزى است که هرقل مرا به آن سفارش نموده است، بدین خاطر تیرى را از جعبه خود بیرون آورده، و آن را در غلاف شمشیرم نوشتم، بعد پیامبر ص نامه را براى مردى که در طرف چپش ایستاده بود داد، پرسیدم: این که نامه در دستش است و آن را براى‏تان مى‏خواند کیست؟ گفتند: معاویه، دیدم که در کتاب رفیقم (هرقل) آمده: مرا به طرف جنتى فرا مى‏خوانى که پهنایى آن چون آسمان‏ها و زمین است، که براى پرهیزگاران آماده شده است، پس آتش (جهنم) در کجا است؟ پیامبر خدا ص فرمود: سبحان اللَّه!! شب که چون روز فرا رسد در کجاست؟ باز تیرى را از جعبه خود بیرون آورده و این را در غلاف شمشیرم نوشتم. هنگامى که از خواندن نامه من فارغ گردید گفت: «تو براى خود حقى دارى، و تو قاصد هستى، اگر نزد ما جایزه‏اى پیدا مى‏شد، آن را حتماً برایت تقدیم مى‏نمودیم، ولى اکنون ما مسافر هستیم، و توشه ما تمام شده است». تنوخى مى‏گوید: مردى از میان طایفه‏اى از مردم، پیامبر ص را صدا نمود که من به او عطیه‏اى تقدیم مى‏کنم، وى بار خود را باز نمود، و یک دست لباس «صفوریه» را از آن بیرون کشید، و آن را آورده در دامانم گذاشت. پرسیدم: صاحب این لباس کیست؟ گفته شد: عثمان. سپس پیامبر خدا ص فرمود: «چه کسى این مرد را مهمان مى‏کند؟» در جواب جوانى از انصار پاسخ داد: من. آن انصارى برخاست و من همراهش بلند شدم. هنگامى که از گوشه مجلس گذشتم پیامبر ص مرا صدا نموده گفت: «اى برادر تنوخى». من به شتاب برگشتم، تا این که در همان جاى قبلى که در آن نشسته بودم در پیش رویش ایستادم، وى جامه خود را که در اطرافش پیچیده بود از پشتش دورنموده فرمود: «ها، اینجا را که به آن مأمور شده‏اى ببین»، من به پشتش نگاه نمودم مهرى را در پشت شانه وى مانند تخم کبوتر دیدم.

هیثمى (۲۳۵/۸-۲۳۶) مى‏گوید: رجال ابویعلى ثقه‏اند، رجال عبداللَّه بن احمد نیز ثقه‏اند. این حدیث را همچنین امام احمد، چنان که در البدایه (۱۵/۵) آمده روایت کرده، و صاحب البدایه گفته است: این حدیث، حدیث غریب است، در اسناد آن اشکالى وجود ندارد، و امام احمد آن را به تنهایى روایت نموده است. این را یعقوب بن سفیان، چنان که در البدایه (۲۷/۶) آمده، نیز روایت کرده است.

گفتگوى ابوسفیان با هرقل پادشاه روم

بخارى از ابن عبّاس (رضى‏اللَّه عنهما) روایت نموده که: ابوسفیان به او خبر داد که هرقل کسى را دنبال وى در حالى که با گروهى از قریش بود فرستاد – اینها براى تجارت به شام رفته بودند – و این هنگامى اتفاق افتاده بود که پیامبر ص با ابوسفیان و کفّار قریش قرارداد آتش بس بسته بود[۲] (ابوسفیان مى‏افزاید) آنها در حالى که در ایلیا (شهر قدس) اقامت داشتند نزد هرقل آمدند.

هرقل آن‏ها را به مجلس خود فراخواند، و در اطرافش بزرگان روم قرار داشتند، بعد آنها را نزدیک خود خواست و مترجم را نیز طلب نموده گفت: کدام یکى از شما با این مردى که ادعاى نبوّت مى‏کند نسب نزدیک‏تر دارد؟ ابوسفیان مى‏گوید: گفتم من از جمله اینها با وى نسب نزدیک‏تر دارم، هرقل گفت: او را به من نزدیک سازید، و همراهانش را نیز نزدیک ساخته و در پشت سر وى قرار دهید، بعد از آن به مترجم خود گفت، به اینها بگو: من ازین مرد سئوال هایى مى‏کنم، اگر برایم دروغ گفت، شما دروغ وى را رد نمایید، (ابوسفیان مى‏افزاید) به خدا سوگند، اگر هراس این نمى‏بود که آنها مرا به دروغگویى متهم مى‏نمایند، حتماً درباره وى دروغ مى‏گفتم.

نخستین سئوال وى از من این بود که پرسید: نسب وى در میان شما چطور است؟ گفتم: او در میان ما از نسب عالى برخوردار است. پرسید: آیا این قول (ادعاى نبوت) را هیچ یکى از شما قبل از وى هرگز گفته است؟ گفتم: خیر. گفت: آیا هیچ یکى از پدرانش پادشاه بود؟ گفتم: خیر. پرسید: آیا اشراف مردم وى را پیروى نموده و یا ضعفاى شان؟ گفتم: بلکه ضعفاى آنها. پرسید: آیا آنها زیاد مى‏شوند یا کم؟ گفتم: بلکه زیاد مى‏شوند. گفت: آیا هیچ یکى از آنها به خاطر عدم رضایت از دینش بعد از پیوستن به آن، بر میگردد؟ گفتم: خیر. گفت: آیا وى را قبل از اینکه این چیزها را بگوید به کذب متهم مى‏نمودید؟ گفتم: خیر. پرسید: آیا وى غدر و خیانت مى‏کند؟ گفتم: خیر، ولى اکنون ما با وى داخل پیمان و معاهده‏اى شده‏ایم، که نمى‏دانیم در آن ارتباط چه مى‏کند – ابوسفیان مى‏گوید: دیگر نتوانستم غیر از این کلمه چیزى به آن بیفزایم – هرقل پرسید: آیا با وى جنگ و قتال نموده‏اید؟ گفتم: بلى، پرسید: قتال تان با وى چگونه بود؟ گفتم: جنگ در میان ما و او نوبتى است گاهى بر ما پیروز مى‏شود و گاهى ما بر وى پیروز مى‏شویم. هرقل پرسید: او شما را به چه امر مى‏کند؟ گفتم: مى‏گوید خداوند را به تنهایى عبادت کنید و به او چیزى را شریک نیاورید، و آنچه را پدران تان مى‏گویند، ترک کنید و ما را به نماز، صدق، عفاف و صله رحم دستور میدهد.

آنگاه به مترجم خود گفت: به او بگو: تو را از نسب وى پرسیدم، ادعا نمودى وى از نسب عالى در میان شما برخوردار است، همچنین پیامبران از میان بهترین نسب قوم خود مبعوث مى‏شوند. از تو پرسیدم: آیا این قول را هیچ یکى از شما قبل از وى گفته بود، متذکّر شدى؟ خیر. گفتم: اگر این قول را قبل از وى کسى گفته باشد، باز هم مى‏توانستم بگویم وى مردى است که این قول را به تأسى از همان قولى که قبل از وى گفته شده مى‏گوید. از تو پرسیدم: که آیا هیچ یکى از پدرانش پادشاه بود، گفتى خیر اگر کسى از پدران وى پادشاه مى‏بود، مى‏گفتم: وى مردى است که پادشاهى پدرش را مطالبه مى‏کند، از تو پرسیدم: آیا وى را قبل از گفتن آنچه مى‏گوید، به دروغگویى متهم مى‏نمودید، متذکر شدى، خیر. بنابر این مى‏دانم، وى چنان نیست که دروغ بستن بر مردم را کنار بگذارد، و بر خداوند دروغ بندد. از تو پرسیدم: اشراف مردم از وى پیروى نموده‏اند یا ضعفاى آنها، گفتى: ضعفاى آنان وى را پیروى نموده‏اند، و همین ضعیفان پیروان پیامبران اند. ازتو پرسیدم: آیا آنها زیاد مى‏شوند یا کم، متذکر شدى: آن‏ها زیاد مى‏شوند، و کار ایمان نیز همین طور است، تا این که تمام شود. از تو پرسیدم: آیا یکى از آنها به خاطر عدم رضایت از دینش پس از گرویدن به آن، دوباره بر مى‏گردد، گفتى خیر، و ایمان چون بشاشت و نورش در قلب‏ها داخل گردد، مسلّماً که همین طور مى‏باشد. از تو پرسیدم: آیا وى غدر مى‏کند، گفتى خیر، و همچنین پیامران غدر و خیانت نمى‏کنند. از تو پرسیدم: شما را به چه دستور مى‏دهد؟ متذکر شدى که وى شما را دستور مى‏دهد، تا خداوند را عبادت کنید و به وى چیزى را شریک نیاورید، و شما را از عبادت بت‏ها باز مى‏دارد، و به نماز و صدق و عفاف دستور مى‏دهد. اگر این چیزهایى را که تومى گویى راست باشد او جاى همین دو قدمم را مى‏گیرد. مى‏دانستم که وى ظهور مى‏کند، ولى گمان نمى‏بردم از میان شما باشد، و اگر مى‏دانستم که من به وى مى‏رسم، براى دیدارش هر رنجى را تحمل مى‏نمودم، و اگر نزدش مى‏بودم پاهایش را مى‏شستم.

بعد از آن نامه پیامبر خدا ص را که توسط دِحْیَه t به بزرگ بُصْرَى فرستاده بود، طلب نمود، و او آن را به هرقل تقدیم داشت که در آن چنین نوشته بود:

(بِسمِ‏اللَّهِ الرَّحمنِ الرَّحیمِ. مِنْ مُحَمَّد عَبْدِاللَّهِ وَ رَسُوْلِهِ اِلى هِرَقٌل عَظِیْمِ الرُّوْم، سَلاَمٌ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى، اَمَّا بَعْد: فَاِنّى اَدْعُوْک بِدَعَایَه الاِْسْلامِ، أسْلِمْ تَسْلِمْ یُوْءتِکَ‏اللَّهُ أجْرَکَ مَرَّتَیْن. فَاِنْ تَوَلَیْتَ فَاِنَّ عَلَیْکَ اِثْمَ الاَرِیْسِیِیْن. وَ (یَا أَهْلَ الکِتَابِ تَعَالَوا اِلى کَلِمَه سَوَاءٍ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ اَلَّا نَعْبُدُ اِلاَّ اللَّهَ، وَ لَا نُشْرِکَ بِهِ شَیْئاً، وَ لَا یَتَّخِذُ بَعْضُنَا بَعْضاً اَرْبَاباً مِنْ دُوْنِ اللَّهِ، فَاِنْ تَوَلَّوا فَقَولُوا اشْهَدُو ا بِاَنَّا مُسْلِمُون).

«به نام خداى بخشاینده مهربان. از محمّد بنده و رسول خدا به هرقل بزرگ روم، سلام بر کسیکه از هدایت پیروى نماید، اما بعد: من تو را به دعایه اسلام دعوت مى‏کنم، اسلام بیاور تا در امان باشى، و خداوند اجرت را برایت دو برابر مى‏دهد. ولى اگر روى گردانیدى، بر تو گناه اَرِیْسِیِیْن است[۳] و: «اى اهل کتاب! بیایید به سوى سخنى که میان ما و شما مشترک است، این که جز خداند یگانه را نپرستیم، و چیزى را شریک او قرار ندهیم، و بعضى از ما بعضى دیگر را غیر از خدا، پروردگار نگیرد، اگر سر بر تابند، بگویید: گواه باشید که ما مسلمانانیم»[۴]

ابوسفیان مى‏گوید: چون هرقل این چیزها را گفت، و از خواندن نامه فارغ گردید، شور و هیجان نزدش زیاد شد، صداها بلند شد و ما از آن مجلس بیرون کرده شدیم، – بعد از بیرون شدن – براى همراهانم گفتم: کار ابن ابى کَبْشَه[۵] به جایى رسیده که پادشاه بنى اصفر (پادشاه روم) از وى مى‏هراسد!! پس از آن من متیقن بودم که وى حتماً غالب شدنى است، تا این که خداوند (جل جلاله) اسلام را در نهادم قرار داد (و مسلمان شدم).

راوى مى‏افزاید: ابن ناطور نگهبان (که امیر ایلیا و رفیق هِرَقْل، و در عین حال اُسْقُف نصاراى شام نیز بود،) مى‏گوید: هرقل وقتى به ایلیا آمد، یک روز صبح بسیار غمگین و رنجور از خواب برخاست، آنگاه بعض فرماندهان جنگى به او گفتند: امروز ما چهره تو را ناراحت و ملول احساس مى‏کنیم. ابن ناطور مى‏گوید: هرقل عالم به علم نجوم بود، و به ستاره‏ها نظر مى‏کرد. هنگامى که این سئوال را از وى نمودند براى آنها گفت: من چون به ستارگان دیدم دانستم، پادشاهى که ختنه کردن نزدش رایج است ظهور نموده، آیا مى‏دانید که از این قوم‏ها کى ختنه مى‏کند؟ به او گفتند: جز یهود دیگر کسى ختنه نمى‏کند، و شأن آنها تو را آنقدر به تشویش نسازد. براى امیران شهرهاى کشورت بنویس تا یهودیانى را که در آنجاها سکونت دارند به قتل رسانند. در حالى که آنها درین کار مشغول بودند مردى نزد هرقل آورده شد که وى را پادشاه غَسَّان فرستاده بود، و به آنها خبر پیامبر خدا ص را رسانید. هنگامى که هرقل این خبر را از وى شنید به افراد خود گفت: بروید ببینید که آیا وى ختنه شده هست یا خیر؟ آنها این مرد را دیدند و براى هرقل خبر دادند که وى ختنه شده است و او را از عرب پرسید، پاسخ داد: آنها نیز ختنه مى‏کنند. آن‏گاه هرقل گفت: این پادشاه همین امت است که ظهور نموده. بعد هرقل براى یکى از دوستان خود که در رومیه قرار داشت – و چون وى عالم بود – نامه‏اى نوشت، و خود به طرف حِمْص حرکت نمود، هنوز به حمص نرسیده بود و یا از آن حرکت نکرده بود که نامه رفیقش رسید، و با نظر هِرَقْل در ظهور نبى موافق بود و بر این تاکید داشت که همین شخص نوظهور نبى است. هرقل به این صورت بزرگان روم را در یکى از قصرهاى خود در حِمْص جمع کرد، سپس هدایت داد

تبلیغات

بزودی

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار