تبلیغات

داستان زندگی و شجاعت سعید بن جبیر

Article Image

ولادت سعید بن جبیر

حضرت سعید بن جبیر تابعی بزرگوار، در سال ۴۶ ه‍. ق دیده به جهان گشودند.


در زمان ایشان بسیاری از صحابه از جمله: حضرت عبدالله بن عباس رضی الله عنهما، عدی بن حاتم رضی الله عنه، عبدالله بن عمر رضی الله عنهما، عبدالله بن مغفل رضی الله عنه و …. در قید حیات بودند.

هر چند از حضرت سعید بن جبیر با عده کثیری از صحابه ملاقات داشت اما از این دو صحابه عبدالله‌ بن عمر رضی الله عنهما ،حضرت عبدالله بن عباس رضی الله عنهما به کثرت حدیث و روایت نقل کرده‌اند.

حضرت سعید در واقع ناشر علوم این دو بزرگوار بود. علم و فن قرائت و تفسیر را از حضرت عبدالله بن عباس رضی الله عنهما آموختند، تا اینکه از نظر علمی به درجه‌ بسیار بلندی رسیدند.

یکبار از ایشان درخواست کردند که در زمینه علم تفسیر مطلبی بنویسند، ایشان فرمودند: هلاکت برایم بهتر از پذیرفتن پیشنهاد شماست، چون تفسیر فضیلت و مقامش بسیار بلندتر از آن است که من بتوانم به آن بپردازم..! این ماجرا نهایت فروتنی و دیانت ایشان را نشان می‌دهد.!

حضرت خضیب می‌فرماید: در بین تابعین به مسایل حلال و حرام هیچ کس داناتر از حضرت عطاء نبود، اما حضرت سعید بن جبیر علاوه بر این که جامع‌ تمام علوم و فنون بودند، همتایی در علوم نداشتند،! او در واقع مصداق این جمله بود: «آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری».

باری ایشان به اصفهان تشریف بردند و مردم در آنجا از ایشان تقاضای تدریس حدیث کردند، اما ایشان انکار کرده و پیشنهاد این مشتاقان علوم نبوی را نپذیرفتند،! زمانی که از این سفر برگشته و به کوفه رفتند، بدون آن که کسی به او پیشنهادی بدهد در جمع مردم شروع به درس حدیث نمودند مردم با تعجب از ایشان سؤال کردند که به چه دلیل از انجام این کار در شهر اصفهان امتناع ورزیدید با اینکه مردم آنجا اصرار بر شنیدن حدیث را داشتند؟! ایشان در جواب فرمودند: «انثر ثوبک حیث یعرف» یعنی لباست را در جایی پهن کن که مردم قدر و ارزش آن را بدانند…!

در طبقات ابن سعد آمده است که سعید بن جبیر در مورد علوم حضرت ابن عباس رضی الله عنهما فرمودند: زمانی که من در محضر ابن عباس رضی الله عنهما بودم و از محضر ایشان کسب فیض و استفاده می‌کردم علم او را چنان وسیع و گسترده و با ارزش دیدم که تمام آن اوراقی که همراه من بودند پر می‌شدند اما بحث ایشان ادامه داشت و من مجبور می‌شدم تا ادامه مباحث را بر روی دامن خود بنویسم.

در طبقات ابن سعد آمده است: زمانی که حضرت ابن عباس رضی الله عنهما نابینا شده بودند و مردم نزد ایشان برای دریافت مسایل می‌آمدند ایشان با تعجب به مردم می‌فرمودند: ابن دهما (سعید بن جبیر) حضور دارند و شما برای حل مسایل پیش من می‌آیید!

شخصی از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما مسئله‌ای در مورد میراث پرسیدند؟ ایشان فرمودند: در جایی که سعید بن جبیر حضور داشته باشند شایسته نیست که مردم برای حل اینگونه مسایل نزد ما بیایند زیرا ایشان در علم ریاضی مهارت چشمگیری دارند…!

این تایید از جانب اساتید بزرگوار ایشان پیام صریح و آشکاری جهت نیابت آن دو بزرگوار می باشد.

اسماعیل بن عبدالملک می‌فرمودند: سعید بن جبیر امام مسجد محله ما بودند و هر شب قرآن مجید را با قرائتی جدید می‌خواندند بدینسان که شبی با قرائت حضرت عبدالله بن مسعود رضی الله عنه و شبی با قرائت زید بن ثابت رضی الله عنه می خواندند، و این واقعه دلیل دیگری بر تبحر و مهارت ایشان در علوم قرآنی است.

تقوی و عبادت سعید بن جبیر

در مورد عبادت ایشان مقسم‌ بن ایوب می‌فرمایند: سعید شب‌ها قرآن را تلاوت می‌کرد، و هنگام رسید به این آیه: ﴿ وَاتَّقُوا یَوْمًا تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَى اللَّـهِ ﴾ چنان گریه می‌کرد که چشم‌هایش قرمز و تاریک می‌شد.

و تا دیر وقت این آیه را تکرار کرده گریه و زاری می‌نمودند…!

این کار نتیجه و محصول علم صحیح و خوف و خشیت الله اس، چنانچه الله تعالی می‌فرمایند: ﴿ إِنَّمَا یَخْشَى اللَّـهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ ﴾ [فاطر: ۲۸]. ترجمه: تنها بندگان دانا و دانشمند ، ازالله ، ترس (آمیخته با تعظیم) دارند

وفا ابن ایاس فرمودند: باری حضرت سعید بن جبیر به من گفتند که من قرآن می‌خوانم و شما گوش کنید و ایشان در همین یک مجلس قرآن مجید را از اول تا آخر خواندند…!

همچنین حضرت سعید فرمودند: که در بیت‌الله الحرام تمام قرآن مجید را در یک رکعت تلاوت کردم…! این ختم قرآن سعید هم همانند تلاوت ماها نبود که از گلو و حنجره‌ها پایین نمی‌روند.!

حقیقت این است که خداوند در اوقات و لحظات زندگی بندگان خاص و مورد قبول وقاع شده ی خود برکات خاصی نهاده است، این امور به گونه‌ای بوده است که انسان برای انجام آن‌ها نیاز به عمری طولانی دارد و شاید یک عمر هم کفایت نکند، اما آن‌ها در کمترین مدت زمان آن کار را انجام می‌دادند.

مبارزه و استقامت حضرت سعید در برابر مظالم حجاج

حجاج از جمله شخصیت‌های ظالم و ستمگر تاریخ است و کمتر کسی در دنیا یافت می‌شود که با ظلم و ستم‌های او آشنا نباشد، بلکه کارنامه سیاه او هیچگاه از اذهان بیرون نمی‌شود.

حضرت عمربن عبدالعزیز خلیفه عادل و پرهیزگار، ستمگری‌های حجاج را چنین توصیف می‌کند: اگر ستمگران و ظالمین امت‌ها را در یک کفه ترازو قرار دهند، و ما حجاج را در کفه دیگر آن قرار دهیم یقیناً پله ما سنگین‌تر خواهد شد…!

برعکس در مورد عمر بن عبدالعزیز فرموده‌اند: که اگر تمام امت‌های گذشته منصفین، عادلین و دادگران خود را در یک پله قرار بدهند و عمر بن عبدالعزیز را در پله دیگر مسلماً پله ما سنگین‌تر خواهد بود…!

حقیقت این است که حجاج هزاران بنده صالح الله را بدون جرم و گناه از پای درآورد، و دنیا را پر از ظلم، وحشت و ستمگری کرد، که تاریخ‌ همتایی برایش ارائه ننموده است…!

حجاج چنان افراد برجسته و سرهای مقدسی را از تن جدا کرد که هنوز امت اسلامی از فراقشان داغدار و اشکبار است.!

از جمله افراد برجسته و مظلوم که حجاچ بدون هیچ‌گونه جرم و گناهی سر آن‌ها زد، و مظلومیت آن‌ها بر کسی پوشیده نیست. ۱) صحابی مظلوم و جلیل‌القدر حضرت عبدالله بن زبیر «نوه حضرت ابوبکر صدیق رضی الله عنه». ۲) عبدالله بن عمر رضی الله عنهما به گونه‌ مرموزانه‌ای و به دستور حجاج بن یوسف جام شهادت را نوشید. ۳) و همچنین حبر امت حضرت سعید بن جبیر ۴) سعید بن مسیب داماد حضرت ابوهریره رضی الله عنه از جمله افرادی بود که به فرمان حجاج به شهادت رسید.

همچنین ابن اثیر در تاریخ خود از حسن بن علی رضی الله عنه نقل کرده است: زمانی که مردم به حضرت علی رضی الله عنه خیانت کردند و ایشان را اذیت و آزار و پریشان نمودند، روزی بر منبر بلند شده چنین دعا فرمودند: بار الها! من امانتداری کردم، اما مردم به من خیانت کردند، من ناصح و خیرخواه آن‌ها بودم، در عوض آن‌ها با من دشمنی کرده و همواره در حال ظلم و جفا کردن بر من هستند، بار الها! بر ایشان شخصی ظالم از قبیله بنی ثقیف مسلط کن، تا بر جان و مال آن‌ها رحم نکرده و تار و مارشان کند، به گونه‌ای که ظلم و ستم‌های جاهلیت را بین آن‌ها زنده کند..!

خداوند دعای مظلومی همچون علی رضی الله عنه را استجاب نمود و حجاج را به عنوان عذاب مسلط کرد و همه را با خاک یکسان کرد و آرامش مردم را از آن‌ها سلب کرد…!

در روایات صحیح آمده است تعداد افرادی که حجاج آن‌ها را به ناحق به قتل رساند، ۰۰۰/۱۲۰ نفر بودند.!

در ابتدا حضرت سعید بن جبیر از طرف حجاج بر سمت بسیار بزرگ و حایز اهمیتی مشغول انجام وظیفه بود و جزء معتمدین حجاج به شمار می‌آمد، به گونه‌ای که حجاج مقدار ۰۰۰/۱۰۰ درهم را به سعید سپرده بود تا در راه‌های نیک و مصارف عمومی خرج کند.

حجاج حضرت سعید را که بر خلاف سایر قضات عرب، یک فرد عجمی بود قاضی شهر کوفه قرار داد، اما مردم از حجاج درخواست کردند که شخص دیگر را به جای سعید قاضی قرار دهد، و اما از آنجایی که حجاج به پایه علمی و تقوای حضرت سعید آشنایی کامل داشت، نمی‌توانست ایشان را از قضاوت معزول کند، و از طرفی هم نمی‌توانست با پیشنهاد مردم کوفه مخالفت کند در نتیجه ابوبرده فرزند ابوموسی اشعری رضی الله عنه را قاضی شهر کوفه قرار داد و به وی سفارش کرد که هیچ کاری بدون مشوره و اجازه سعید انجام ندهد.

حضرت سعید مدتی در کوفه باقی ماند، اما روز به روز ظلم و ستم‌های حجاج زمین را بر او تنگ و تنگ‌تر می‌کرد، و بی‌رحمی‌های حجاج آشکارتر می‌شد، چنانچه حجاج در همین ایام به سرزمین «بلاور تبیل» به فرماندهی عبدالرحمن بن اشعث لشکرکشی کرد و نیروهای زیادی را بدانجا گسیل داشت، و تمام مخارج و مصارف آن جنگ را به عهده حضرت سعید سپردد، در نتیجه لشکر حجاج در این نبرد پیروز گشت و تمام منطقه در کنترل آن‌ها درآمد.

عبدالرحمن بن اشعث زمانی که نارضایتی مردم را نسبت به ظلم و ستم‌ها و اعمال وحشیانه حجاج مشاهده کرد این فرصت را غنیمت دانسته و شروع به مخالفت با حجاج نمود برای این منظور از تمام مردم آنجا بیعت گرفتند، و این در حالی بود که در بین مردم نیز حضرت سعید حضور داشت.

مردم جهت مقابله با حجاج و مقاومت در برابر زورگویی‌های او با عبدالرحمن بن اشعث بیعت کردند. خبر مخالفت عبدالرحمن بن اشعث حجاج را آشفته ساخته، و او را بر آن داشت که لشکری بزرگ جهت سرکوبی آنان آماده کند خلیفه وقت عبدالملک بن مروان جنگ و مقابله با یکدیگر را در آن شرایط مناسب نمی‌دانست اما حجاج به نظریه و امر خلیفه توجهی نکرد، و لشکر را روانه جنگ کرد.

این دو لشکر رو در روی یکدیگر قرار گرفتند و سال‌ها با یکدیگر جنگیدند و تعداد زیادی از طرفین در این جنگ کشته شد، و نهایتاً حجاج در این نبرد پیروز شد و عبدالرحمن بن اشعث فرمانده لشکر شهید شد. «والله یفعل مایرید».

این نبرد در حالی بود که تعداد زیادی از طرفین و مردم بی‌گناه به قتل رسیدند و بعضی اسیر شدند و بعضی‌ها از لشکر عبدالرحمن بن اشعث در جاهای امنی متواری شدند و سرزمین مکه را که در آن زمان حضرت عمربن عبدالعزیز رحمه الله استانداری آن را برعهده داشتند، به آنجا پناه بردند، و برای مدت زمانی از اعمال وحشیانه حجاج در امان بوده، و زندگی پرامنی، تحت سایه و حکمفرمایی عمربن عبدالعزیز داشتند.

حضرت سعید بن جبیر در میان افرادی که به مکه معظمه پناه برده بودند حضور داشتند، و این امر بر حجاج خیلی سخت و غیر قابل تحمل بود، که چرا عمربن عبدالعزیز در مکه به مجرمین و فراری‌ها پناه داده است؟! و این مسئله را بسیار مهم و حائز اهمیت تلقی کرده بود و آن را با خلیفه وقت در میان گذاشت، و نهایتاً حکم معزولی و برکناری عمربن عبدالعزیز را از خلیفه گرفت و او را از ولایت مکه معزول کرد و خالد (قسری) را والی مکه قرار داد.

والی جدید مکه حالات و حوادثی را که در مکه جریان داشت بررسی کرد و شانس موفقیت خود را در این دید که هیچ کاری را بدون رضایت و مشوره حجاج انجام ندهد و این فکر و رأی را سرلوحه کار خودش قرار داد، چنانچه اولین دستوری که در مکه صادر کرد این بود: که تمام عراقی‌ها باید اسیر و بازداشت شوند، و هیچ عراقی حق اقامت و ماندن در مکه را به صورت آزاد ندارد، و هیچ کسی از اهل مکه حق ندارد به عراقی‌ها پناه بدهد و یا منزل خودش را به صورت اجاره در اختیار آنان قرار بدهد.! در این زمان اوضاع مکه کاملاً حاد و بحرانی بود، چنانچه تمام مخالفین حجاج از جمله حضرت سعید اسیر شد و همه در اختیار حجاج قرار گرفتند، و هر یکی به نوبه خود نزد حجاج محاکمه می‌شد، تا اینکه نوبت حضرت سعید رسید، حال ماجرای بازجویی و پرسش و پاسخ و گفتگویی که بین سعید بن جبیر و حجاج درگرفت به صورت گذرا تقدیم خوانندگان و علاقمندان جهاد و مبارزه می‌کنیم، این گفتگو قوت و نیروی ایمانی توکل علماء سلف را نشان می‌دهد، که چه اندازه آن‌ها در دفاع از حق ثابت‌ قدم و استوار بوده، و همه چیز را فدای حق و حقیقت کردند.

 

گفتگوی حجاج و سعید بن جبیر

حجاج حضرت سعید را مورد خطاب قرار داده و پرسید اسم شما کیست؟

سعید: سعید بن جبیر.

حجاج: نخیر، چنین نیست اسم تو، شقی ‌بن کسیر است.

سعید: مادر من نسبت به تو آشناتر به اسم من بوده است.

حجاج: تو هم بدبختی و مادرت هم بدبخت بوده است.

سعید: فقط خداوند عالم الغیب است، سعادت و شقاوت را او بهتر می‌داند، و تو در این مورد هیچ اطلاعی ندارید.

حجاج: به خدا قسم زندگی‌ات را به آتش سوزان و شعله‌روی تبدیل خواهم کرد تا در آن بسوزی.

سعید: اگر واقعاً می‌دانستم که ضرر و زیان به دست تو است، تو را خدا قرار می‌دادم و سجده    می‌کردم.

حجاج: عقیده‌ات نسبت به حضرت محمد صلی الله علیه و سلم چیست؟

سعید: ایشان نبی رحمت و امام هدایت هستند.

حجاج: عقیده‌ات در مورد علی ابن ابی طالب چیست؟ آیا ایشان در بهشت هستند یا جهنم؟

سعید: جنت و جهنم را ندیده‌ام، که بدانم چه کسی در بهشت و چه کسی در جهنم است.

حجاج: عقیده‌ات درباره خلفاء راشدین چیست؟

سعید: من مؤظف و مسئول نیستم که احوال آن‌ها را بررسی کنم.

حجاج: بهترین شخص نزد خدا چه کسی است؟

سعید: ظاهر و باطن همه را خدا می‌داند، و من چیزی در این باره نمی‌دانم.

حجاج: می‌خواهم حرف‌های مرا تأیید کنی، در اینجا بود که حجاج از حاضرجوابی سعید متأثر شده بود و لهجه‌اش را تغییر داده بود و به گونه‌ای مسالمت‌آمیزی گفتگو می‌کرد.

سعید: اگر من شما را دوست نمی‌داشتم هیچگاه شما را تکذیب نمی‌کردم، و منظورم نجات دادن شما از عذاب الهی است، و در غیر این صورت با شما مخالفت نمی‌کردم و مخالفت ظاهری من، نهایت محبت و دلسوزی مرا نسبت به شما نشان می‌دهد، اگر با شما محبت نمی‌داشتم هیچگاه به شما تذکر نمی‌دادم، اما محبت با شما وادارم می‌کند تا هیچ‌گونه اغماضی در کار نباشد.

حجاج: چه شده است که برای هیچ حرفی نمی‌خندی؟

سعید‌: کسی که می‌داند از خاک آفریده شده است خندیدن برایش معنا ندارد.

حجاج: پس چرا ما می‌خندیم؟

سعید: چون تمام قلب‌ها برابر و مساوی نیستند، بعضی‌ها غافل و بعضی‌ دیگر بیدار و ترسناک از عذاب الهی هستند.

حجاج: ای سعید آیا جادو و ساحری بر تو اثر کرده است که من با لهجه مسالمت‌آمیزی با تو صحبت می‌کنم و تو با شدت با من برخورد می‌کنی؟

در اینجا بود که به خادم خود دستور داد تا به سعید اموال گران قیمت و جواهراتی تقدیم کند.

سعید: حجاج! یادت بماند اگر این اموال را جمع و اندوخته‌ای تا تو را از عذاب نجات بدهد که خوب است، و در غیر این صورت بدان که، زلزله و وحشت روز قیامت خیلی شدید و سخت است،! به گونه‌ای که فرزند از پدر و مادر، و برادر از برادر فرار می‌کند.

ای حجاج بدان که هیچ مالی تو را از عذاب الهی نجات نمی‌دهد، و نجات فقط در مال حلال است و بس. زمانی که حجاج این موعظه و نصیحت‌های دل‌انگیز را شنید به جای اینکه نصیحت و پند بگیرد، شروع به ترانه‌خوانی کرد، در اینجا بود که سعید شروع به گریه و زاری نمودند.

حجاج: ای سعید چرا گریه می‌کنید؟!

سعید: این صداهای لهو و لعب مرا به یاد قیامت می‌اندازد، این صدا چقدر پست و دلخراش و آزار دهنده است.! ای حجاج، بدان که این صداهای منفور عذاب و وبالی برای جانت خواهند بود!

حجاج: این چه بی‌ادبی است که با من داری هلاک شوی چرا در حق من بی‌ادبی و گستاخی می‌کنی؟

سعید: کسی را که خداوند از عذاب نجات داده و وارد بهشت نموده است هیچگاه هلاک نمی‌شود.

حجاج: سعید معلوم می‌شود که از زندگیت بیزار شده‌ای پس بگو که چگونه به قتلت برسانم؟

سعید: هر گونه که تو دوست داری کشته شوی همان‌گونه مرا بکش، چون که خداوند روز قیامت تو را همان‌گونه می‌کشد که مرا بکشی.

حجاج: می‌خواهم تو را آزاد کنم.

سعید: آزادی به دست خداوند است او می‌کشد و او زنده می‌کند، و اگر چنانچه تو مرا بکشی روز قیامت کشته خواهی شد و هیچ عذر و بهانه‌ای از تو پذیرفته نمی‌شود.

حجاج: به خادمان و جلادان دستور داد که سعید را ببرید و بکشید! در اینجا بود که حضرت سعید با چهره‌ای خندان بلند شدند،! جلاد روی به حجاج کرد و گفت که این مجرم در برابر حکم شما می‌خندد.!

حجاج: روی به سعید کرد و گفت: چرا می‌خندی!

سعید: به خاطر این می‌‌خندم که چقدر با جرائت هستی و الله عزوجل چقدر حلیم و بردبار هست؟!

حجاج: این مجرم را در جلوی چشمان من بکشید.

حضرت سعید با نهایت اطمینان و آرامش رو به قبله خوابیدند که گویا بر بستر خواب دراز کشیده‌اند، و این آیه را تلاوت کردند:﴿ إِنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ حَنِیفًا ۖ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ﴾ [الأنعام: ۷۹]. ترجمه: من از روی اخلاص روی به سوی کسی آوردم که آسمانها و زمین را آفریده است ، و من از مشرکان نیستم.

زمانی که حجاج حضرت سعید را در آرامش رو به قبله خوابیده دید گفت: روی او را برگردانید. حضرت سعید از آنجایی که عشق خداوندی او را بی‌قرار کرده بود، از گفته‌های حجاج متأثر شد و این آیه را تلاوت کردند:﴿ فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّـهِ ۚ إِنَّ اللَّـهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ ﴾ [البقره: ۱۱۵]. ترجمه: مشرق و مغرب از آن الله است، پس به هر طرف که رو کنید روی الله آن جا است، همانا خداوند گشایشگر و دانا است.

زمانی که حجاج حضرت سعید را در این حالت هم خوشحال دید، گفت او را برعکس بخوابانید. حضرت سعید فرمودند: کسی که با خدا باشد برای او فرقی نمی‌کند که رویش به کدام طرف باشد، و فرمودند: در این حالت هم خوشحال هستم و این آیه را تلاوت کردند:( مِنْهَا خَلَقْنَاکُمْ وَفِیهَا نُعِیدُکُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُکُمْ تَارَهً أُخْرَىٰ )[طه: ۵۵]. ترجمه: ما شما را از زمین آفریدیم، و شما را در آن باز خواهیم گرداند، و بار دیگر شما را از آن بیرون خواهیم آورد.

لحظه به لحظه کرامات حضرت سعید برای حجاج آشکار می‌گشتند اما حجاج بدبخت از قساوت و شقاوت خود دست بردار نمی‌شد، در همین هنگام دستور قتل و کشتن حضرت سعید را صادر کرد! «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون». در اینجا بود که سعید، کلمه طیبه شهادت را بر زبان جاری کرد و برای آخرین بار خطاب به حجاج گفت: ای حجاج این آخرین کلمات مرا تا روز قیامت و تا لحظه‌ای که به پیشگاه عدل وی حاضر می‌شوی به یاد داشته باش و فراموش نکن! و در آخر اینگونه دعا فرمودند: «اللهمّ لا تسلّطله علی احدٍ یقتله بعدی» بار الها: او را پس از من بر کسی دیگر مسلط مگردان، و فرصت ظلم و ستم را از او بگیر.

حجاج خطاب به جلاد گفت: بیشتر از این به این بی‌ادب و گستاخ فرصت صحبت و حرف زدن نده! جلاد بی‌رحم، سر مبارک او را از تن جدا کرد! «إنّا لله وإنّا إلیه راجعون» همان سری از تن جدا شد، که امت اسلامی نیاز شدید و مبرمی به وجود او داشت.

آنان پس از آنکه سر از تن حضرت سعید شهید، جدا کردند مشاهده نمودند که خون به صورت غیر طبیعی و خارق‌العاده‌ای از بدن ایشان جاری گردیده و فواره می‌زد، حجاج از این حادثه شگفت‌زده شد اما از آنجایی که ظلم و ستم برایش طبیعی بود چندان ترسناک و خوف زده نشد اما از این ترسید که چرا خون به طور غیر طبیعی از ایشان جاری است،! از تمام پزشکان و اطباء خواست تا علت این جریان غیرطبیعی خون را تحقیق نمایند.

اطباء و پزشکان به این نتیجه رسیدند که مقتولین گذشته از مرگ می‌ترسیدند و خونشان در همان لحظه خشک می‌شد اما سعید شهید، از مرگ ترس و هراسی نداشتند بدینسان بود که خونشان جاری بود.!

سعید همان طور که شهادت را بلندترین و بزرگ‌ترین افتخار و آرزو برای خود می‌دانست به آن مرتبه بلند و رفیع نایل شد.

این حادثه تلخ و ناگوار در ماه شعبان سال ۹۵ هجری رخ داد و حضرت سعید در جوار شهر واسط به خاک سپرده شد و زندگی و حیات جاویدان او از اینجا شروع شد.

زمانی که حضرت حسن بصری از ماجرای شهادت حضرت سعید باخبر شد، فرمود: به خدا قسم اگر تمام مردم در قتل حضرت سعید شریک می‌بودند همه را خداوند در جهنم سرنگون می‌کرد.

اما ببینید که بر حجاج چه می‌گذشت، مگر می‌شود که خون شهید به هدر رود؟! از این لحظه به بعد زمان تلخ و تلخ‌تری برایش انتظار می رفت، به بیماری بسیار سخت و لاعلاجی مبتلا شد که شب و روز آرام و قرار نداشت، و در هنگام شب هر گاه به خواب می‌رفت، در خواب می‌دید که سعید دامن او را می‌کشد و می‌گوید ای حجاج ظالم به چه جرم و گناهی مرا کشتی؟! و حجاج فریاد می‌زد: «ما لی ولسعید»: سعید با من چه کاری دارد؟ به هر حال پس از شهادت حضرت سعید حجاج به مدت یک ماه با نهایت درد و رنج زندگیش به سر رسید، و در ماه رمضان همان سال از پای درآمد و با خاک یکسان شد، و مردم از ظلم و ستم وی نجات پیدا کردند و نفس راحتی کشیدند وظلم‌ها و ستم‌های او همراه خودش زیر خاک دفن گردید.

پس از مرگ کسی او را در خواب دید و از او سؤال کرد که خداوند با تو چکار کرد؟ در جواب گفت: در ازای هر قتلی خداوند مرا یک مرتبه کشت، اما در عوض کشتن سعید بن جبیر ۷۰ مرتبه مرا کشت…!

به هر حال ظلم حجاج از سر مردم کوتاه شد و به پایان رسید و مردم برای همیشه آرام گرفتند.

منبع:کتاب مفتی محمد شفیع عثمانی (رحمه‌الله)، ترجمه: ابومسلم سرور براهوئی.

منبع مطلب: سایت عصر اسلام

تبلیغات

بزودی

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار