تبلیغات

واقعه‌ی هلاکت و بربادی خاندان شاهی ایران

Article Image
واقعه‌ی هلاکت و بربادی خاندان شاهی ایران

63_bigدر حدیث آمده است: «أَنَّ رَسُولَ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ بَعَثَ بِكِتَابِهِ رَجُلًا وَأَمَرَهُ أَنْ یَدْفَعَهُ إِلَىٰ عَظِیمِ الْبَحْرَیْنِ فَدَفَعَهُ عَظِیمُ الْبَحْرَیْنِ إِلَىٰ كِسْرَى، فَلَمَّا قَرَأَهُ مَزَّقَهُ، فَحَسِبْتُ أَنَّ ابْنَ الْمُسَیَّبِ قَالَ: فَدَعَا عَلَیْهِمْ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ أَنْ یُمَزَّقُوا كُلَّ مُمَزَّقٍ.» (بخاری: ٦٤)

ترجمه: حضرت ابن عباس رضی الله عنه می‌فرماید: رسول الله صلى الله علیه وسلم نامه‌ی خود را با شخصی فرستاد که آن را به حاکم بحرین برساند و حاکم بحرین آن را به کسرى (شاه ایران) برساند. هگامی که او نامه را خواند، آن را پاره کرد. راوی می‌گوید: به گمانم ابن مسیب گفت: وقتی آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم از این واقعه اطلاع یافت، دعا فرمود که آنان تکه و پاره شوند.

پادشاه ایران، خسروپرویز هرمز بن نوشیروان، نامه‌ی مبارک پیامبر اکرم صلى الله علیه وسلم را پاره کرده بود؛ زیرا خشمگین شده بود که چرا در سرلوحه‌ی نامه، نخست نام پیامبر صلى الله علیه وسلم نوشته شده است و باز هم این جرأت نامبرده را کسی دیگر نکرده بود و از طرف دیگر در علم ازلی حق تعالى طی شده بود که در سزای گستاخی او با نامه‌ی گرامی آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم خاندان شاهی‌اش برباد گردد؛ چنان‌که وقتی به آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم خبر این گستاخی رسید، فوراً فرمود که: «سلطنت بزرگ و وسیع این گستاخ پاره پاره خواهد شد»، و چنین هم شد.

خسروپرویز تنها بر پاره کردن نامه‌ی آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم اکتفا نکرد، بلکه - موافق به روایت امام زهری - به باذان، پادشاه یمن که تحت فرمانش بود، نامه‌ای نوشت که به من اطلاع رسیده که شخصی از قریش ادعای پیامبری می‌کند؛ تو برو و از او توبه بگیر، اگر توبه نمود چه بهتر وگرنه سرِ او را پیش من بفرست. باذان آن نامه را به محضر آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم فرستاد؛ آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم در جواب نوشت: «حق تعالى به من خبر قتل کسرى را داده است که در فلان ماه و فلان تاریخ خواهد مرد.» نامه‌ی آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم به باذان رسید، او گفت: در واقع این پیامبر است، پس سخن او حتماً درست خواهد شد. چنان‌که عیناً در همان روز کسرى کشته شد و مطابق به قول پیامبر صلى الله علیه وسلم وقتی که خبر قتل کسرى به باذان رسید، با همراهانش که جزو لشکر ایران بودند، به اسلام مشرف گردیدند و اسلام خود را به اطلاع آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم  رسانیدند.

در روایت ابن سعد چنین آمده است که وقتی کسرى نامه‌ی مبارک را پاره کرد، به باذان، استاندار یمن، حکم داد که از طرف خود دو نفر بهادر را به حجاز بفرستد که شرح حال درستی از مدعی نبوت را بیاورند. باذان مدارالمهام خاص خود و شخص دیگری را نامه‌ای داد و به خدمت آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم فرستاد. آنان به مدینه رسیدند و نامه را به آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم تقدیم کردند، اما بنابر رعب و جلال نبوت لرزه بر اندام شدند. آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم لبخندی زد و هر دو را به اسلام دعوت داد و فرمود: از طرف من این خبر را به آقای خود برسانید که ربِّ من، ربِّ او کسرى را در این شب بعد از گذشت سه ربع به هلاکت رسانید و این شب سه‌شنبه دهم جمادى الأولى بود. این چنین بر حسب تقدیر و مشیت الهی پسر پرویز به نام شیرویه پدر را به قتل رسانید. (عمدة القاری: ١/١٤٠)

سبب ظاهری آن چنین بود که شیرویه عاشق بر نامادریش شد و برای رسیدن به او چنین تدبیری به کار برد که پدر بکشد. پدرش هم به گونه‌ای پی برده بود که او سوء قصدی دارد، لذا تدبیری به کار برد که در داروخانه‌ی شاهی خویش جعبه‌ای را پر از سم کرد و رویَش نوشت که اکسیر نیروی باه است تا پس از او پسرش آن را به کار ببرد. که شیرویه بعد از قتل پدر به داروخانه‌ی ویژه‌ی شاهی رفت و آن جعبه را دید و با خواندن پوسترش شاد شد و سم‌ها را سركشید و فوراً مُرد.

سپس زمام حکومت به دخترش سپرده شد که نتوانست آن را کنترل کند و تا زمان  خلافت حضرت عثمان رضی الله عنه کل سلطنت عظیم الشأن خاندان ساسانی تباه گشت. یزدگرد، آخرین تاجدار سلطنت فارس در بیابان‌ها پنهان می‌شد و کسی او را نمی‌شناخت. روزی با نقابی که پوشیده بود و گذر اوقات می‌کرد، دستگیر شده به قتل رسید.

به ظاهر هر دو واقعه‌ی بالا درست‌اند، شاید واقعه از این قرار باشد که کسرى نخست تحت تأثیر خشم شدیدش قرار گرفت و به باذان دستور داد، شخصاً برود و از آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم بازپرسی کند و آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم به قاصد باذان خبر قتل کسرى را اعلام داشت که در فلان ماه و روز پیش می‌آید. سپس کسرى با خونسردی فکر نمود که اوضاع و احوال آن‌حضرت صلى الله علیه وسلم را دریابد، لذا مجدداً به باذان نوشت و آن گاه باذان دوباره قاصد فرستاد و او در همان روزی به مدینه رسید که خسروپرویز به قتل رسیده بود.

والله أعلم وعلمه أتم، سبحانه وتعالىٰ وهو الذی یغیِّر ولا یغیَّر.

مولانا سید احمدرضا بجنوری( أنوارالباري )
ترجمه : مولانا محمّد یوسف حسین پور

تبلیغات

بزودی

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار